بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣١٧ - حكايت ١٦٤ ديده در وقتى كه شد حيران و دنگ # كه سخن گفت و اشارت كرد سنگ
حكايت ١٦٤
|
ديده در وقتى كه شد حيران و دنگ |
كه سخن گفت و اشارت كرد سنگ |
|
مولانا در ادامه حكايت سليمان و بلقيس (كه در حكايت ١٥٩ گذشت) به اينجا مىرسد كه: فرستادگان بلقيس پس از ملاقات با حضرت سليمان، پيغامى بدين مضمون از سليمان به بلقيس مىبرند:
به هوش باش اى بلقيس، به ما ايمان بياور و به سوى ما بيا كه اگر در مقابل حق سر تسليم فرود نياورى، همه ذرات زمين و آسمان به هنگام فرا رسيدن امتحان، لشكر خدا مىشوند. اى بلقيس، لشكريان ديو و پرى را رها كن؛ زيرا اين لشكريان از جان و دل فرمان مرا مىبرند. اى بلقيس ملك را رها كن؛ زيرا وقتى مرا يافتى، همه سلطنت جهان متعلق به تو است. اى بلقيس، به هوش باش و بيا كه من فرستاده خداوندم و دعوت من دعوت به حق است.
با رسيدن پيام سليمان به بلقيس، خداوند نور ايمان را در درونش شعلهور ساخت و او در كمال رغبت، عزمش را جزم كرد تا به نزد سليمان رود. وى براى رسيدن به سليمان، همه مال و ثروت و سلطنت را رها كرد. ديگر آن غلامان و كنيزان زيبا در نظرش مانند پياز پوسيدهاى بودند، باغها و قصرها و آب رودخانههاى جارى در نظرش بىرونق شد. بلقيس به هيچيك از اموال و گنجينهها و اثاثيهاش حسرت نخورد مگر به تخت حكومتش.
سليمان از دل بلقيس آگاه شد. وى از مسافتى دور دريافت كه بلقيس با آنكه