بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٠١ - حكايت ١٦٠ تو همىترسى ز من ليك از خرى # من همىترسم كه تو كمتر خورى
حكايت ١٦٠
|
تو همىترسى ز من ليك از خرى |
من همىترسم كه تو كمتر خورى |
|
شخصى كه بيمارى گلخوارى داشت، براى خريد قند به دكان عطّارى رفت.
عطّار، كه سنگ ترازويش از گل بود، به مشترى گفت: اگر مىخواهى از من قند بخرى، بدان كه سنگ ترازوى من از جنس گل است.
گلخوار به عطّار گفت: چون نياز ضرورى به قند دارم، سنگ ترازويت هرچه مىخواهد باشد. از طرفى هم با خود گفت: در نظر كسى كه گلخوار است، گل از طلا هم بهتر است. حال من به جوانى مىماند كه واسطه ازدواج به او گفت: برايت نوعروسى زيبا پيدا كردهام كه آن دختر ضمن اينكه پاكدامن و زيباست، دختر حلوا فروش هم هست و جوان گفت: اگر چنين است چه بهتر! زيرا دختر حلوافروش، هم چرب است و هم شيرين.
عطّار براى وزن كردن قند به جاى سنگ، گل در ترازو نهاد و شروع كرد به شكستن قند. گلخوار چون ديد عطّار مشغول شكستن قند است، مشغول دزديدن و خوردن گل از ترازو شد.
عطّار متوجّه گلخوار شد ولى خود را مشغول كرد تا گلخوار از گل بيشتر بخورد؛ و با خود مىگفت: اى بيچاره، گرچه به ظاهر از گل مىدزدى و مىخورى امّا در واقع از پهلوى خود مىخورى.