بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٩٧ - حكايت ١٥٩ آفتاب از امر حق طباخ ماست # ابلهى باشد كه گوييم او خداست
حكايت ١٥٩
|
آفتاب از امر حق طبّاخ ماست |
ابلهى باشد كه گوييم او خداست |
|
در پى دعوت حضرت سليمان ٧ از بلقيس، ملكه سبا، به تسليم در مقابل حق، بلقيس دستور داد چهل قاطر خشت طلا بهعنوان هديه براى سليمان ببرند.
فرستادگان بلقيس وقتى وارد قلمرو سليمان شدند، ديدند كه آن سرزمين با طلاى خالص مفروش شده است! فرستادگان بلقيس چهل منزل روى طلا راه رفتند؛ بهطورىكه طلا در نظرشان به صورت شىء بىارزش درآمد.
فرستادگان وقتى چنين ديدند، بارها با خود گفتند: بهتر است تا آبرويمان نرفته، طلاهاى اهدايى بلقيس را به مخزن بازگردانيم؛ زيرا طلا هديه بردن به كشورى كه خاكش طلاى ناب است، ابلهى است و بار ديگر با خود گفتند: اين هديه چه طلا باشد و چه خاك، بايد فرمان امير خود را اجرا كنيم و هديه را به سليمان برسانيم.
فرستادگان بلقيس وقتى هداياى وى را نزد سليمان آوردند، آن حضرت با ديدن هدايا خنديد و به آنها گفت: من كى از شما هديهاى خواستم؟ خواسته من آن است كه شما لايق هديه گرفتن شويد.
|
من نمىگويم مرا هديه دهيد |
بلكه گفتم لايق هديه شويد |
|
|
كه مرا از غيب، نادر هديههاست |
كه بشر آن را نيارد نيز خواست |
|
|
مىپرستيد اخترى كو زر كند |
رو به او آريد كو اختر كند |
|