بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٨٠ - حكايت ١٥٥ هركه را مشك نصيحت سود نيست # لاجرم با بوى بد خوكردنىست
حكايت ١٥٥
|
هركه را مشك نصيحت سود نيست |
لاجرم با بوى بد خوكردنىست |
|
مردى كه شغلش دبّاغى (پاك كردن پوست احشام از كثافات) بود، روزى گذرش به بازار عطرفروشان افتاد، وقتى بوى خوش عطرها به مشامش رسيد، از حال بىحال شد و بر زمين افتاد. مردم پيرامون او جمع شدند؛ يكى بر او «لا حول و لا قوّة الّا باللّه» مىخواند، ديگرى دست بر قلبش گذاشته مالشش مىداد، سومى براى به حال آمدن او به صورتش گلاب مىپاشيد، چهارمى دست و پايش را مىماليد. پنجمى لباس از تنش بيرون مىكرد تا شايد هواى آزاد او را به حال آورد و بالأخره يكى هم نبضش را مىگرفت ... خلاصه هرچه كوشيدند، نتوانستند دبّاغ بىچاره را به هوش آورند. ناگزير خويشاوندانش را از وضع وى آگاه ساختند.
دباغ برادرى داشت بسيار دانا، چون به وى خبر دادند كه برادرت در بازار عطرفروشان بىهوش نقش بر زمين شده است، بىدرنگ اندكى مدفوع سگ در آستين به همراه خود آورد! چون به جمعيت رسيد مردم را كنار زد و به سوى برادرش شتافت و مدفوع متعفن را به بينى برادرش نزديك كرد، لحظهاى نگذشت كه دبّاغ به هوش آمد و از جا برخاست.
|
هركه را مشك نصيحت سود نيست |
لاجرم با بوى بد خوكردنىست |
|
|
مشركان را زآن نجس خواندهست حق |
كاندرون پشك زادند از سبق |
|