بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١١٣ - استنتاج
حضرت حق عرض كرد: پروردگارا! تو حكمت اين كار را مىدانى، من اسرارم را پنهان كردم ولى تو آشكار ساختى.
|
گفت حكمت را تو دانى كردگار |
من كنم پنهان، تو كردى آشكار |
|
در پاسخ به شيخ، الهام مىشود كه وقتى چنين بلايى بر سرت آمد و دستت بريده شد، گروهى كوتهنظر به طريق انكار، بر ضدّ تو و طريقتت سخنانى راندند و با خود مىگفتند: شايد شيخ در طريقت سالوس مىورزيد كه خداوند بدين طريق او را رسوا كرد!
|
آمد الهامش كه يك چندى بدند |
كه در اين غم بر تو منكر مىشدند |
|
|
كه مگر سالوس بود او در طريق |
كه خدا رسواش كرد اندر فريق |
|
ولى من نخواستم آن گروه به سبب بدگويى نسبت به تو، در ضلالت و گمراهى كشيده شوند.
|
من نخواهم كان رمه كافر شوند |
در ضلالت در گمان بد روند |
|
لذا كرامت و قدرت معنوى تو را آشكار كردم و هنگام كار، دستى كه از آن محرومى به تو برمىگردانيم.
|
اين كرامت را بكرديم آشكار |
كه دهيمت دست اندر وقت كار |
|
***