بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٠٢ - حكايت ١١٨ هركه اول بين بود اعمى بود # هركه آخر بين چه با معنى بود
حكايت ١١٨
|
هركه اوّل بين بود اعمى بود |
هركه آخر بين چه با معنى بود |
|
شخصى نزد زرگرى آمد و به او گفت: ترازويت را به من ده تا طلا وزن كنم. زرگر گفت: من جارو ندارم. گفت: آقاى زرگر، من از تو ترازو خواستم نه جارو.
زرگر گفت: برو، من غربال ندارم. مرد گفت: آقاى زرگر! شوخى بس است، من از تو ترازو خواستم چرا خودت را به كرى مىزنى؟!
زرگر در پاسخ وى گفت: من حرف تو را شنيدم، هزلهگو و كر هم نيستم. تو پيرمردى، دستهايت مىلرزد و اندامى ناتوان دارى و طلايى هم كه مىخواهى وزن كنى خرد و ريز است، به هنگام وزن كردن، دستت مىلرزد و خردههاى طلا به زمين مىريزد، سپس از من تقاضاى جارو مىكنى كه خردههاى طلايت را جارو كنى و چون طلايت را جارو كردى از من غربال خواهى خواست كه با آن خاكها را از طلا غربال كنى.
|
من ز اوّل ديدم آخر را تمام |
جاى ديگر رو از اينجا و السلام |
|
|
هركه اول بين بود، اعمى بود |
هركه آخر بين چه با معنى بود |
|
|
هركه اول بنگرد پايان كار |
اندر آخر او نگردد شرمسار |
|
|
حكم چون بر عاقبتانديشى است |
پادشاهى بنده درويشى است |
|
|
عاقبت بينان بوند اهل رشاد |
در نگر و اللّه اعلم بالسداد |
|