ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٣٦٩ - زندگانى على بن الحسين عليهما السلام
١-
امام باقر عليه السلام فرمود: چون دختر يزدگرد را نزد عمر آوردند، دوشيزگان مدينه براى تماشاى او سر ميكشيدند، و چون وارد مسجد شد، مسجد از پرتوش درخشان گشت (كنايه از اينكه اهل مسجد از قيافه و جمال آن دختر شادمان و متعجب گشتند) عمر باو نگريست، دختر رخسار خود را پوشيد و گفت:
اف بيروج بادا هرمز (واى، روزگار هرمز سياه شد) عمر گفت اين دختر مرا ناسزا ميگويد؟! و بدو متوجه شد.
امير المؤمنين عليه السلام بعمر فرمود: تو اين حق را ندارى، باو اختيار ده كه خودش مردى از مسلمين را انتخاب كند و درسهم غنيمتش حساب كن. (مهرش را از سهم بيت المال آن مرد حساب كن) عمر باو اختيار داد، دختر بيامد و دست خود را روى سر حسين عليه السلام گذاشت امير المؤمنين عليه السلام باو فرمود: نام تو چيست؟ گفت جهان شاه، حضرت فرمود: بلكه شهربانويه باشد[١].
سپس بحسين فرمود: اى ابا عبد اللَّه! از اين دختر بهترين شخص روى زمين براى تو متولد شود و على بن الحسين عليهما السلام از او متولد گشت، و على بن الحسين عليهما السلام را ابن الخيرتين «پسر دو برگزيده» ميگفتند، زيرا برگزيده خدا از عرب هاشم بود و از عجم فارس و روايت شده كه ابو الاسود دئلى در باره آن حضرت شعرى بدين مضمون سروده است:
پسرى كه از يكسو بهاشم و از يكسو بشاه كسرى ميرسد گراميترين فرزندى است كه بدو بازوبند بستهاند.
توضيح
- در عرب رسم بود كه كودكانى را كه موجب شگفت مردم بودند و بر كودكان ديگر شرافت و فضيلت داشتند، براى دفع چشم زخم، بازوبندى بآنها ميبستند.
[١] امير المؤمنين عليه السلام با اين جمله اسم او را تغيير داده و يا انتخاب اين اسم را باو تلقين فرموده و يا باو فرموده كه تو دو نام دارى و شهربانويه از جهانشاه بهتر است.