ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤٦٧ - زندگانى حضرت صاحب الزمان عليه السلام
اهل ناحيه رسانيد، اهل ناحيه ٤١ دينار نزد مشترى فرستادند و دستور دادند كه آن دختر را بصاحب خودش برگرداند.
٣٠-
حسين بن حسن علوى گويد: مردى از نديمان روز حسنى و مرد ديگرى كه همراه او بود باو گفت: اينك او (يعنى حضرت صاحب الزمان عليه السلام) اموال مردم را (بعنوان سهم امام عليه السلام) جمع ميكند و وكلائى دارد و وكلاء آن حضرت را كه در اطراف پراكنده بودند نام بردند، اين خبر بگوش عبيد اللَّه بن سليمان وزير رسيد، وزير همت گماشت كه وكلا را بگيرد، سلطان گفت: جستجو كنيد و نه بينيد خود اين مرد كجاست، زيرا اين كار سختى است.
عبيد اللَّه بن سليمان گفت: وكلا را ميگيريم. سليمان گفت: نه، بلكه اشخاصى را كه نميشناسند بعنوان جاسوس با پول نزد آنها ميفرستيم، هر كس از آنها پولى قبول كرد، او را ميگيريم.
از حضرت نامه رسيد كه بهمه وكلاء دستور داده شود: از هيچ كس چيزى نگيرند و از گرفتن سهم امام خوددارى نمايند و خود را بنادانى زنند، مردى ناشناس بعنوان جاسوسى نزد محمد بن احمد آمد و در خلوت باو گفت: مالى همراه دارم كه ميخواهم آن را برسانم، محمد گفت: اشتباه كردى، من از اين موضوع خبرى ندارم، او همواره مهربانى و حيلهگرى ميكرد و محمد خود را بنادانى ميزد، و نيز آنها جاسوسها را در اطراف منتشر كردند و وكلا از گرفتن خوددارى ميكردند بواسطه دستورى كه بآنها رسيده بود.
٣١-
(از جانب ناحيه مقدسه و حضرت صاحب الزمان عليه السلام) نامه رسيد و از زيارت مقابر قريش (كاظمين عليهما السلام) و حائر (كربلاى معلى) نهى شد. چون چند ماه گذشت. وزير (يعنى ابو الفتح جعفر بن فرات) باقطائى را خواست و باو گفت: بنى فرات و برسيها را ملاقات كن و بآنها بگو،