ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤٣٨ - زندگانى حضرت ابى محمد حسن بن على (امام يازدهم) عليهما السلام
حضرت وارد خانه شد، من با او بودم، نگاهى باستر كرد كه در صحن منزل ايستاده بود، بجانب او رفت و دست بر كپلش گذاشت، استر را ديدم كه عرق از او سرازير است، سپس نزد مستعين رفت و سلام كرد مستعين او را خوش آمد گفت و نزديك خود نشانيد، و گفت: اى ابا محمد! اين استر را لجام گذار.
حضرت بپدرم گفت: غلام لجامش گذارد، مستعين گفت: خود شما لجامش گذاريد، حضرت رو لباسيش را كنار گذاشت و برخاست و او را لجام كرد و بجاى خود بازگشت و بنشست، مستعين گفت: اى ابا محمد! او را زين گذار، حضرت بپدرم فرمود: غلام؟ او را زين گذار، باز خليفه گفت: خود شما زين گذاريد امام دوباره برخاست و او را زين گذاشت و برگشت. مستعين گفت: ميل داريد سوارش شويد؟ فرمود: آرى بر او سوار شد، بدون اينكه سركشى كند و در ميان منزل او را براند، راندنى تند و آرام و بهترين راندنى كه ممكن است، سپس برگشت و فرود آمد.
مستعين گفت: اى ابا محمد! آن را چگونه ديدى؟ فرمود: اى امير المؤمنين! در زيبائى و مهارت رفتار مانندش نديدهام. و چنين استرى جز امير المؤمنين را شايسته نيست. خليفه گفت: اى ابا محمد! امير المؤمنين هم شما را بر آن نشانيد (و بشما بخشيد) حضرت بپدرم فرمود: غلام آن را بگير، پدرم آن را گرفت و افسار كشيد.
٥-
ابو هاشم جعفرى گويد: از نيازمندى خود بامام حسن عسكرى عليه السلام شكايت كردم، حضرت با تازيانهاش بزمين كشيد و بگمانم با دستمالى بود كه روى آن را پوشيد و ٥٠٠ اشرفى بيرون آورد و فرمود