ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤٣٢ - زندگانى حضرت ابى محمد حسن بن على (امام يازدهم) عليهما السلام
داشت و با او سخن ميگفت تا نگاهش بغلامان مخصوص موفق افتاد، آنگاه گفت: خدا مرا قربانت كند، اكنون هر گاه بخواهيد (ميتوانيد تشريف ببريد) و بدربانانش گفت: او را از پشت صف ببريد تا آن مرد- يعنى موفق- او را نبيند. او برخاست و پدرم هم برخاست و با او معانقه كرد و برفت.
من بدربانان و غلامان پدرم گفتم: واى بر شما!! اين چه شخصى بود كه او را با كنيه بپدرم معرفى كرديد و پدرم با او چنين رفتار كرد؟ گفتند: او از اولاد على است و او را حسن بن على مينامند و به ابن الرضا معرفى مىشود، شگفتم افزون گشت و در تمام آن روز پريشان و ناآرام بودم و در باره او و آنچه از رفتار پدرم نسبت باو ديده بودم ميانديشيدم تا شب شد، و عادت پدرم اين بود كه نماز عشا را ميگزارد، سپس براى مشورتهاى مورد نياز و آنچه بايد بعرض سلطان برسد مجلس ميكرد. چون نمازش را گزارد و جلوس كرد، آمدم و در برابرش نشستم، در حالى كه ديگرى نزد او نبود.
بمن گفت: احمد! كارى دارى؟ گفتم آرى، پدر! اگر اجازه دهى سؤال كنم، گفت: پسر جان اجازه دادم، هر چه خواهى بگو. گفتم، اى پدر! مرديكه امروز صبح ديدم نسبت باو احترام و بزرگداشت و تعظيم نمودى و خود و پدر و مادرت را قربانش كردى كه بود؟ گفت، پسر جان! او امام رافضيان است، او حسن بن على است كه بابن الرضا معروفست، آنگاه ساعتى سكوت كرد و سپس گفت: پسر جان! اگر امامت از خلفاء بنى عباس جدا شود، هيچ كس از بنى هاشم جز او سزاوار آن نيست و او براى فضيلت و پاكدامنى و رفتار و خويشتندارى و پرهيزگارى و عبادت و اخلاق شريف و شايستگيش سزاوار خلافت ميباشد اگر پدرش را ميديدى، مردى بود روشنفكر، نجيب، با فضيلت، با آنچه از پدرم شنيدم، ناراحتى و انديشه