ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤٠٥ - زندگانى ابو الحسن الرضا عليه السلام
از من ميخواهد و نه نامى بردم.
بمن فرمود: بنشين تا برگردم، من بودم تا نماز مغرب را گزاردم و روزه هم داشتم، سينهام تنگى كرد و خواستم برگردم كه ديدم حضرت پيدا شد و مردم گردش بودند، گدايان بر سر راهش نشسته بودند و او بآنها تصدق ميداد. از آنها گذشت تا داخل خانه شد، سپس بيرون آمد و مرا بخواست، من نزدش رفتم و داخل منزل شديم، او بنشست و من هم نشستم، من شروع كردم و از احوال ابن مسيب كه امير مدينه بود و بسيارى از اوقات در باره او با حضرت سخن ميگفتم، سخن گفتم، چون فارغ شدم، فرمود: گمان ندارم هنوز افطار كرده باشى؟ عرضكردم: نه، برايم غذائى طلبيد و پيشم گذاشت و بغلامش فرمود: تا همراه من بخورد. من و غلام غذا خورديم، چون فارغ شديم، فرمود: تشك را بردار و هر چه زيرش هست برگير، چون بلند كردم، اشرفىهائى در آنجا بود، من برداشتم و در آستينم نهادم.
حضرت دستور داد چهار تن از غلامانش همراه من بيايند تا مرا بمنزلم رسانند. من عرضكردم:
قربانت، پاسبان و شبگرد ابن مسيب (امير مدينه) گردش ميكند و من دوست ندارم كه مرا همراه غلامان شما ببيند فرمود: راست گفتى، خدا ترا براه هدايت برد. بآنها دستور داد هر وقت من گفتم برگردند.
چون نزديك منزلم رسيدم و دلم آرام شد، آنها را برگردانيدم و بمنزلم رفتم و چراغ طلبيدم، و باشرفيها نگريستم، ديدم ٤٨ اشرفى است و طلب آن مرد از من ٢٨ اشرفى بود، در ميان آنها يك اشرفى جلب نظرم كرد و مرا از زيبائيش خوش آمد، او را برداشتم و نزديك چراغ بردم. ديدم آشكار و خوانا روى آن نوشته است: «٢٨ اشرفى طلب آن مرد است و بقيه از خودت» بخدا كه من نميدانستم [باو نگفته بودم] او چقدر