ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤٠١ - زندگانى ابو الحسن موسى بن جعفر عليهما السلام
من او را كه در كنارى ايستاده بود صدا زدم. او نزديك آمد و سر حضرت را بوسيد و گفت: قربانت.
مرا سفارشى كن (پند و موعظه بفرما) فرمود: سفارشت ميكنم كه در باره خون من از خدا بترسى، او پاسخداد: هر كه در باره تو بدى خواهد خدا بخودش رساند، و ببدخواه او نفرين ميكرد تا باز سرش را بوسيد و گفت: عمويم! مرا سفارشى كن، فرمود: ترا سفارش ميكنم كه در باره خون من از خدا بترسى گفت: هر كه بد شما را خواهد، خدا بخودش رساند. بخودش رساند، باز سرش را بوسيد و گفت: اى عمو! مرا سفارشى كن، فرمود: سفارشت ميكنم كه در باره خون من از خدا بترسى، باز او بر بد خواهش نفرين كرد و بكنارى رفت، من سوى او رفتم.
برادرم بمن فرمود: على اينجا باش، من ايستادم، حضرت باندرون رفت و مرا صدا زد، من نزدش رفتم كيسهاى كه صد دينار داشت برداشت، بمن داد و فرمود: بپسر برادرت بگو اين پول را در سفر كمك خرجش سازد، من آن را گرفتم و در حاشيه عبايم گذاشتم، باز صد دينار ديگرم داد و فرمود: اين را هم باو بده، سپس كيسه ديگرى داد و فرمود: اين را هم باو بده.
من گفتم: قربانت، اگر بدان چه فرمودى، از او مىترسى، چرا او را عليه خود كمك ميكنى؟ فرمود هر گاه من باو بپيوندم و او از من ببرد، خدا عمرش را قطع مىكند، سپس يك مخده چرمى كه سه هزار درهم خالص داشت برگرفت و فرمود: اين را هم باو بده.
من نزد محمد رفتم و صد دينار اول را باو دادم، بسيار خوشحال شد و عمويش را دعا كرد، سپس كيسه دوم و سوم را دادم، چنان خوشحالى كرد كه من گمان كردم باز ميگردد و ببغداد نميرود، باز سيصد