ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٣٤٩ - زندگانى امير المؤمنين صلوات اللَّه عليه
كشيد، آنگاه برخاست و جنازه را با دست خود گرفت و داخل قبر كرد، سپس خم شد و مدتى طولانى با او سر گوشى ميكرد و مىفرمود: پسرت، پسرت [پسرت] پس برخاست و روى قبر را هموار كرد، و باز خود را بروى قبر انداخت و مردم ميشنيدند كه ميفرمود: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ بار خدايا! من او را بتو ميسپارم» آنگاه مراجعت فرمود.
مسلمين عرضكردند: شما را ديديم كارهائى كرديد كه پيش از اين نكرده بوديد؛ فرمود: امروز مهربانى ابو طالب را از دست دادم، فاطمه اگر چيز خوبى نزدش بود، مرا بر خود و فرزندانش مقدم ميداشت، من از روز قيامت ياد كردم و گفتم: مردم برهنه محشور شوند، او گفت: واى از اين رسوائى، من ضامن شدم كه خدا او را با لباس محشور كند و از فشار قبر يادآور شدم. او گفت: واى از ناتوانى، من ضمانتش كردم كه خدا كارگزاريش كند، از اين جهت او را در پيراهنم كفن كردم و در قبرش خوابيدم و سر بگوشش گذاردم و آنچه از او ميپرسيدند تلقينش كردم. چون او را از پروردگارش پرسيدند جواب داد و چون از پيغمبرش پرسيدند جواب داد اما چون از ولى و امامش پرسيدند، زبانش بلكنت افتاد، من گفتم: پسرت، پسرت [پسرت].
٣-
مفضل بن عمر گويد شنيدم: امام صادق عليه السلام مىفرمود: چون رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله متولد شد، سفيدى مملكت فارس و كاخهاى شام براى (مادرش) آمنه. نمايان شد. فاطمه بنت اسد مادر امير المؤمنين خندان و شادان نزد ابو طالب آمد و آنچه را آمنه گفته بود باو خبر داد: ابو طالب گفت: از اين تعجب ميكنى همانا تو هم آبستن شوى و وصى و وزير او را بزائى.