ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٣٤٨ - زندگانى امير المؤمنين صلوات اللَّه عليه
آور مىشد. فاطمه گفت: واى از ناتوانى!، پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله باو فرمود: من از خدا مىخواهم كه تو را در آنجا آسوده دارد.
روزى برسول خدا صلى اللَّه عليه و آله عرضكرد: من ميخواهم اين كنيز خود را آزاد كنم، حضرت باو فرمود: اگر چنين كنى، خدا در برابر هر عضوى از او يك عضو ترا از آتش دوزخ آزاد كند، پس چون بيمار شد، بپيغمبر صلى اللَّه عليه و آله وصيت كرد و سفارش نمود خادمش را آزاد كند و زبانش بند آمده بود، لذا بپيغمبر اشاره كرد و پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله وصيتش را پذيرفت. پس روزى پيغمبر نشسته بود كه امير المؤمنين عليه السلام گريان وارد شد. پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله باو فرمود: چرا گريه ميكنى؟ گفت: مادرم فاطمه وفات كرد. پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: بخدا مادر من هم بود، پس با شتاب برخاست تا بر او وارد شد و چون باو نگريست گريان شد. آنگاه بزنها دستور داد غسلش دهند.
و فرمود: چون از غسلش فارغ شديد، كارى نكنيد تا بمن خبر دهيد، آنها چون فارغ شدند، آن حضرت را آگاه ساختند. رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله پيراهنى را كه در زير ميپوشيد و ببدنش مىچسبيد بيكى از آنها داد تا در آن كفنش كنند، و بمسلمانان فرمود: هر گاه ديديد من كارى كردم كه پيش از اين نكرده بودم، از من بپرسيد چرا اين كار كردى؟.
چون زنان از غسل و كفنش، بپرداختند، پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله در آمد و جنازه را روى دوش كشيد و همواره زير جنازه بود تا بقبرش رسانيد، سپس جنازه را گذاشت و خود داخل قبر شد و در آن دراز