ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٢٦ - امامت عهديست از جانب خدا كه براى هر يك از ائمه بسته شده
بگرداند، همانا خداى تبارك و تعالى بداود عليه السلام وحى كرد كه از خاندان خود وصيى انتخاب كن، زيرا در علم من پيشى گرفته كه هيچ پيغمبرى را مبعوث نسازم جز اينكه براى او وصيى از خاندانش باشد.
داود فرزندان بسيارى داشت و در ميان آنها جوان نورسى بود كه مادرش نزد داود بود و داود آن زن را دوست مىداشت، چون اين وحى بداود رسيد، نزد آن زن آمد و باو گفت خداى عز و جل بمن وحى فرستاده و امر كرده است كه از خاندان خودم وصيى انتخاب كنم، همسرش باو گفت: خوبست پسر من باشد، داود گفت: من هم همين را خواستارم، ولى در علم پيشين و حتمى خدا گذشته بود كه وصى او سليمان باشد، خداى تبارك و تعالى بداود وحى كرد، تا فرمان من بتو نرسد، در اين كار شتاب مكن، ديرى نگذشت كه دو مرد نزد داود آمدند و در باره گوسفندان و باغ انگور مرافعه كردند، (زيرا گوسفندان يكى باغ انگور ديگرى را خورده بود) خداى عز و جل بداود وحى كرد كه پسرانت را جمع كن، هر كه در اين قضيه حكم درست دهد، او وصى بعد از تو است. داود پسرانش را جمع كرد، چون دو طرف نزاع قصه خود گفتند سليمان عليه السلام گفت: اى صاحب باغ! گوسفندان اين مرد، كى بباغ تو ريختهاند؟ گفت: شب در آمدهاند، سليمان گفت: اى صاحب گوسفند! من حكم دادم كه بچهها و پشم امسال گوسفندان تو مال صاحب باغ باشد، داود باو گفت: چرا حكم نكردى كه خود گوسفندان را بدهد، با اينكه علماء بنى- اسرائيل آن را قيمت كردهاند و بهاى انگور با قيمت گوسفندان برابر است؟ سليمان گفت: تاكها از ريشه كنده نشده و تنها بار آن خورده شده است و سال آينده بار ميدهد.
خداى عز و جل بداود وحى فرستاد: حكم در اين قضيه همانست كه سليمان صادر كرد، اى داود تو چيزى را خواستى و ما چيز ديگرى را (تو آن پسرت را براى جانشينى خواستى و ما سليمان را) داود نزد