ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ١٨٣ - آنچه ادعاى امامت راستگو را از دروغگو معلوم ميكند
از كوچههاى آل ابى عمار دئليان بر تو حمله كرده و او قاتل تو باشد: خدا استخوان پوسيده او را هم نيامرزد (يعنى او را هرگز نيامرزد).
محمد گفت: اى ابا عبد اللَّه! حساب كردى ولى بخطا رفتى، سپس سراقى بن سلخ حوت بطرف امام حمله برد و بپشت حضرت كوبيد تا بزندانش انداخت و اموال او و اموال خويشانش را كه با محمد همكارى نكرده بودند، بغارت بردند. سپس اسماعيل بن عبد اللَّه بن جعفر بن ابى طالب كه پير مردى سالخورده و ناتوان بود و يك چشم و دو پايش را از دست داده بود و او را بدوش ميكشيدند حاضر كردند، و محمد از او بيعت خواست، اسماعيل گفت: برادر زاده! من پيرى سالخورده و ناتوانم و باحسان و يارى شما نيازمندترم-، محمد گفت: ناچار بايد بيعت كنى، اسماعيل گفت: از بيعت من چه سود ميبرى؟ بخدا كه اگر نام مرا در بيعتكنندگانت بنويسى جاى نام يك مرد را تنگ ميكنم، گفت: ناچارى كه بيعت كنى و نسبت باو سخنان درشت گفت. اسماعيل باو گفت: جعفر بن محمد را نزد من دعوت كن، شايد با يك ديگر بيعت كنيم، محمد امام صادق عليه السلام را طلب كرد، اسماعيل بحضرت عرضكرد: قربانت گردم، اگر صلاح ميدانى كه حقيقت را براى او بيان كنى بيان كن، شايد خدا شر او را از ما بازگيرد، فرمود:
تصميم گرفتهام با او سخن نگويم، در باره من هر نظرى دارد اجرا كند.
اسماعيل بامام صادق عليه السلام عرضكرد: ترا بخدا آيا يادت مىآيد روزى كه من خدمت پدرت محمد ابن على عليه السلام آمدم و دو حله زرد پوشيده بودم، پدرت بمن نگاهى طولانى كرد و گريست، من عرضكردم: چرا گريه كردى؟ فرمود: گريهام براى اينست كه ترا در پيرى بيهوده ميكشند، و دو بز هم در خون تو شاخ نمىزنند (كسى از تو خونخواهى نميكند يا خون تو بواسطه سالخوردگيت بسيار