فقه اهل بیت علیهم السلام - فارسی - موسسه دائرة المعارف فقه اسلامی - الصفحة ٢٩٦ - عبور از مقابل نمازگزار پژوهشى به شيوه فقه مقارن (پژوهشى به شيوه فقه مقارن) امير رحمانى
حكم بن عمرو غفارى و عايشه، ولى اين نسبت ـ به فرض صحت ـ قابل استناد نيست و ارزشى ندارد، چرا كه قول برخى صحابه نمىتواند با روايات قوى و مشهور منقول از پيامبر(ص) معارضه كند، نيز پس از ظاهر شدن ضعف و سقوط روايات قطع براى تأييد آن قابل اتكا نمىباشد، خصوصاً كه قولى شاذّ و بر خلاف قول اكثر صحابه است.
اما بايد دانست اصل اين نسبت ثابت نيست و قرائن فراوانى برثبوت عكس آن دلالت دارد، زيرا ابن عباس(كه به او چنين نسبتى داده شده) از كسانى است كه بيشترين صحبت را در اين موضوع كرده، در معرض سؤال و نقض و ابرام بوده، ولى در هيچ موردى چنين نظرى نداشته، بلكه هميشه براى قول به عدم قطع به آنچه از فعل و تقرير پيامبر و صحابه ديده، استدلال كرده، قائل به قطع را تخطئه كرده است، نيز از قرآن براى آن دليل آورده است.
با اين همه چگونه مىتوان به نقل يكى دو نفر(كه ابن حزم و ابن ماجه از قول آنها چنين نسبتى را نقل كردهاند) اعتماد كرد؟!
نسبت مذكور به انس نيز مخدوش است، چرا كه او راوى قول پيامبر(ص) در قصه عياش است كه به لحاظ مورد، قابل تخصيص نيست، و وى، محجوج به مروى خود است. از ابو هريره هم روايت مرفوعهاى نقل شده است كه: «سگ و زن و الاغ نماز را قطع نمىكند اما آنچه مىتوانى دفع كن»، كه مطابق روايات و اقوال اكثر صحابه و تابعين و عترت طاهره است.
انتساب قطع نماز به خاطر عبور حيوان كوچكى يا سگ كوچكى به «ابن عمر» كه «ابن حزم» گفته، نيز وجهى ندارد. ابن ابى شيبه به اسناد خود از او نقل كرده: نماز را هيچ چيز قطع نمىكند اما از خود دفاع كنيد. (٢١٠) مالك (٢١١) نيز از او همين را نقل كرده و روايت نموده كه رسول اللّه(ص) و ابو بكر و عمر گفتهاند: نماز مسلمان را هيچ چيز قطع نمىكند اما دفع كنيد آن مقدار كه مىتوانيد. (٢١٢) شوكانى مىگويد: عراقى گفته است كه مطلب صحيح از «ابن عمرو» آن چيزى است كه مالك در موطّأ نقل كرده كه او مىگفت: هر چيزى كه عبور كند از مقابل نماز گزار، نماز وى را قطع نمىكند. دارقطنى به سند صحيح از او نقل كرده است: نماز مسلمان را هيچ چيز قطع نمىكند. (٢١٣)
(٢١٠) المصنف، ج١، ص٣١٤.
(٢١١) الموطّأ، باب الرخصه في المرور بين يدي المصلّي، ج١، ص١٥٦.
(٢١٢) سنن دارقطنى، ج١، ص٣٦٨.
(٢١٣) نيل الاوطار، ج٣، ص١٥، ذيل روايت ابو سعيد خدرى(٨٩٠).