دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٣٧٢
| باعونى جلد: ١١ شماره مقاله:٤٣٧٢ |
باعونى، نسبت مشتركى براي اعضاي خاندانى شافعى مذهب در صفد كه حدود يك
قرن از اواسط سدة ٩ق، در جايگاههاي مختلف فرهنگى درخشيدند. اين خاندان را،
به سبب انتساب آنان به خاستگاه اصليشان، باعونه - يكى از روستاهاي عجلون
(از توابع صفد در فلسطين) - باعونى خواندهاند. ناصر بن خليفة بن فرج باعونى
ناصري، بزرگ اين خاندان كه به داد و ستد مىپرداخته، براي كسب و كار از
ديار خود به ناصره (از توابع صفد) مهاجرت كرده بود و به همين سبب، در نسب
آنها ناصري هم ديده مىشود (سخاوي، الضوء...، ٢/٢٣١؛ ابن تغري بردي،
المنهل...، ٢/٢٣٨-٢٣٩). دربارة زندگانى ناصر بيش از اين چيزي دانسته نيست و
ظاهراً در كارهاي علمى و فرهنگى نيز دستى نداشته است. اعضاي اين خاندان
غالباً در امر قضا، خطابت و نيز علومى چون فقه، علوم قرآنى و ادب، مهارت
داشتند و آثاري نيز از خود برجاي گذاشتهاند:
١. ابوالعباس شهابالدين احمد بن ناصر (د محرم ٨١٦/آوريل ١٤١٣): وي در ٧٥١ و
به قولى در ٧٥٢ق به دنيا آمد (نك: مقريزي، ٤(١)/٢٧٧؛ ابن قاضى شهبه، ٤/٢١)
و پس از فراگيري مقدمات علوم در ناصره، به دمشق رفت و در آنجا نزد بزرگان
بسياري از جمله تاجالدين سبكى، ابن قاضى شهبه، ابن شريشى، ابن خطيب
يبرود، ابن قاضى زبدانى، شمسالدين ابن محب، ابن اميله و شهابالدين احمد
ايكى به يادگيري حديث، نحو و فقه پرداخت و از بسياري از ايشان اجازه
دريافتكرد(همانجا؛ ابنحجر، ٧/١٢٥؛سخاوي،همانجا،نيز الذيل...، ١٠٦).
احمد پس از گذراندن دورة آموزش در دمشق، راهى صفد شد و تا اواخر سدة ٨ق در
آن شهر ماند، ولى در ٧٩١ق/١٣٨٩م به سبب برخى جانبداريهاي سياسى، مردم از
وي روي برتافتند و او مجبور به ترك آن ديار شد و پنهانى به قاهره رفت. در
آنجا با يلبغا سالمى ملاقات نمود و سالمى كه با ملك برقوق نزديكى داشت،
احمد را به وي معرفى كرد و بدين ترتيب توانست نزد ملك برقوق منزلتى يابد؛
تا آنكه در ٧٩٢ق خطابت جامع اموي، و سال بعد منصب قضاي دمشق به او داده
شد. او در اين منصب چندان نپاييد، چه، ملك برقوق از او درخواست كرد تا از
اموال ايتام، مبلغى را به صورت قرض در اختيار وي بگذارد، ولى احمد نپذيرفت
و از اينرو، سلطان بر او خشم گرفت و در ٧٩٦ق وي را از قضاي دمشق بركنار كرد
(ابن قاضى شهبه، ٤/٢٢؛ ابن حجر، ٧/١٢٥، ١٢٧؛ ابن تغري بردي، همان، ٢/٢٣٩).
وي پس از برقوق در ٨٠٢ق/١٤٠٠م خطابت قدس را عهدهدار شد و مدتى نيز در
٨١١ق خطيب جامع اموي بود (سخاوي، الضوء، ٢/٢٣١؛ مقريزي، ٤(١)/٧٣)؛ تا اينكه
در ٨١٢ق/١٤٠٩م شهابالدين محمد تبّانى كه مذهب حنفى داشت، بدين سمت
منصوب شد، اما شافعيان متعصب دمشق شرط واقف را مبنى بر شافعى بودن خطيب
جامع اموي، بهانه قرار داده، احمد باعونى را به شغل سابق بازگرداندند (ابن
اياس، ٢(١)/٨٠١ -٨٠٢). در ٨١٥ق بر اساس نوعى گرايشهاي سياسى، جلالالدين
بلقينى، قاضى القضات دمشق، از سمت خود عزل، و احمد باعونى به جاي وي
منصوب گرديد، اما احمد نيز پس از حدود يك ماه از اين منصب عزل شد. احمد در
برخى از اشعار هجو خود، از اين عزل با آزردگى خاطر ياد كرده است (مقريزي،
٤(١)/٢٣٠؛ ابن تغري بردي، المنهل، ٢/٢٣٩-٢٤٠؛ سخاوي، همانجا؛ ابن اياس، ٢/٦؛
ابن قاضى شهبه، ٤/٢٢-٢٣؛ ابن طولون، قضاة...، ١١٢ بب).
احمد بن ناصر باعونى در دورهاي كه به امر قضا مىپرداخت، از امور علمى
غفلت نورزيد، بلكه در همين دوره چندي در مدارس ركنيه و شاميه تدريس مىكرد
و مدتى هم مشيخة سميساطيه را برعهده داشت (مقريزي، ٤(١)/١٢٢؛ ابن قاضى
شهبه، ٤/٢٢؛ نعيمى، ١/٢٥٥، ٣٠٨). او در مصر احتمالاً بر اثر ابتلا به طاعون
درگذشت (قس: ابن اياس، همانجا).
احمد تأليفاتى داشته است كه منظومة او در فقه (بغدادي، هديه، ١/١٢١)،
عقيدهنامهاي در قالب قصيده (سخاوي، همان، ٢/٢٣٢)، و كتابى منظوم در تفسير
(ابن حجر، همانجا) از آن جمله است. همچنين دو تخميس از او باقى مانده كه
يكى مربوط به بردة بوصيري است (نك: طلس، ١٥٤).
برادر بزرگتر شهابالدين احمد، به نام عمادالدين اسماعيل بن ناصر (ح ٧٤٠-
ذيحجة ٨٠٩ق/١٣٣٩- مة ١٤٠٧م) با وجود آشنايى به علوم اسلامى و تواناييهايى در
علم فقه، بيشتر به بازرگانى اشتغال داشت و چندي نيز نيابت قضاي ناصره را
عهدهدار بود (ابن حجر، ٦/٢٣؛ سخاوي، الضوء، ١/٣٠٨).
٢. ابواسحاق برهانالدين ابراهيم بن احمد (رمضان ٧٧٧- ربيع الاول ٨٧٠/فورية
١٣٧٦- نوامبر ١٤٦٥): وي در صفد متولد شد (همان، ١/٢٦) و در جوانى همراه پدر به
شام رفت و از شرفالدين غزي فقه آموخت و سپس ملازم درس نورالدين ابياري
شد. او در حدود سال ٨٠٤ق به مصر رفت و سالى از محضر سراجالدين بلقينى بهره
برد و افزون بر آن چندي به حلقة درس كمالالدين دميري، زينالدين عراقى و
نيز هيثمى راه يافت و پس از آن به سرزمين خود بازگشت. در موطن، از پدرش و
نيز جمالالدين ابن شرائحى، صالح بن خليل بن سالم و عايشه دختر ابن
عبدالهادي و صلاح بن خليل كنانى دانش آموخت. در همين دوره بود كه به
نيابت حكم از جانب پدر رسيد و افزون بر خطابت جامع بنى اميه و مدرسة
سميساطيه، به عنوان ناظر «حرمين» نيز برگزيده شد. در ٨١٢ق خطابت مسجد
بيتالمقدس و سپس مشيخة خانقاه باسطيه در صالحية دمشق را بر عهده داشت و
كسانى چون سخاوي در آنجا از او علم آموختند (همان، ١/٢٦-٢٧؛ سيوطى، ١٣).
برخى او را نخستين كسى دانستهاند كه ولايت مشيخة خانقاه باسطيه را بر عهده
گرفته است (نعيمى، ٢/١٤٣؛ ابن طولون، القلائد...، ١/٢٧٦). مقريزي از دعوت او
به امر قضا در ٨٤٢ق و عدم قبول آن ياد كرده، و گفته است كه ابراهيم در
٨٤٣ق به جاي قاضى ابن شهبه به خطابت جامع اموي برگزيده شد و سال بعد
بركنار گرديد ( ٤(٣)/١٠٩٧، ١١٠٠-١١٠١، ١١٨٨،١٢٢١).
ابراهيم در دورة دانش اندوزي، به مطالعة بسياري از آثار حديثى، ادبى و
صوفيانه پرداخت (نك: سيوطى، همانجا) و در شمار يكى از بزرگترين ادباي
سرزمين شام درآمد (سخاوي، الضوء، ١/٢٧- ٢٨؛ ابن طولون، همانجا). از او ابياتى
برجاي مانده كه به صورت قطعاتى از ديوان (نك: سطور بعد) و برخى به طور
پراكنده در منابع گوناگون ثبت گشته است (مثلاً نك: سخاوي، همان، ١/٢٨-٢٩؛
سيوطى، ١٣- ١٥).
از آثار بر جاي ماندة اوست: الغيث الهاتن فى العذار الفاتن ( آلوارت، شم
٧٩١١ )؛ رسالهاي با عنوان شروط الوضوء (همان، شم ٨٢٩٣ )؛ و نيز برخى از قطعات
او كه در مجموعهاي در بغداد موجود است (نقشبندي، ٥٣٩)؛ آثاري نيز به او
نسبت داده شده است، از جمله: الالفاظ الرائقة و المعانى الرائقة (همو، ٤٥)،
ديوان الخطب (بغدادي، ايضاح، ١/٥٠١)، تخميس الفية ابن مالك (ابن تغري
بردي، النجوم، ١٦/٣٤٦). گفتنى است كه بغدادي دو اثرِ منحة اللبيب و ينابيع
الاحزان را نيز بدو نسبت داده (همان، ٢/٥٧٩، ٧٣١؛ نيز نك: كحاله، ١/١٠) كه
ظاهراً خلطى ميان آثار او و برادرش محمد بن احمد است.
٣. شمسالدين محمد بن احمد (ح ٧٨٠-٨٧١ق/١٣٧٨- ١٤٦٧): او در موطن خود دمشق به
دانش اندوزي آغاز كرد و افزون بر پدرش، نزد شهابالدين غزي و شمسالدين
كفيري فقه آموخت و از شمسالدين محمد بن محمد بن على بن خطاب و عايشه
دختر ابن عبدالهادي حديث فرا گرفت. سخاوي او را در دمشق ملاقات كرده، و
مجموعهاي از مرويات و منظومات وي را كتابت كرده بوده است (همان، ٧/١١٤).
شمسالدين محمد مدتى در جامع ناصري و نيز در جامع دمشق به امر خطابت
پرداخت و زمانى نيز در كنار برادرش برهانالدين در مدرسة امجديه تدريس كرد و
سپس به امور عبادي همت گماشت و به تأليف آثاري چند دست يازيد (همانجا؛
نعيمى، ١/١٧٥).
از ميان آثار او بايد به تحفة الظرفاء فى تاريخ الملوك و الخلفاء اشاره كرد
كه به كوشش يوسف اليان سركيس در مجلة المقتطف (١٩٠٨م) به چاپ رسيده
است. همچنين منحة اللبيب فى سيرة الحبيب كه داراي نسخى در دار الكتب مصر
(منجد، ٢٥٠-٢٥١) و كتابخانة گوتاست ( پرچ، شم و نيز تخميس قصيدة ابن زريق
(برنباخ، ٣٨٨ ؛ نيز نك: آلوارت، شم از ديگر آثار او به شمار مىآيند. سخاوي از
تأليف ديگر او با عنوان ينابيع الاحزان ياد كرده است (همانجا).
٤. ابوالمحاسن جمالالدين يوسف بن احمد (٨٠٥ -٨٨٠ق/١٤٠٢- ١٤٧٥م): او را ابن
باعونى نيز گفتهاند. چهار ساله بود كه پدرش او را از قدس به دمشق برد
(همان، ١٠/٢٩٨؛ ابن طولون، همان، ٢/٤٨٨). يوسف در دمشق از عالمانى همچون
شمسالدين خطيب، شمسالدين بصروي و علاءالدين قابونى علوم قرآنى و ادب
آموخت. افزون بر اينها در شهرهاي مختلف شام نزد مشايخى چون برهانالدين
ابن خطيب عَذرا، شمسالدين برماوي و شمسالدين كفيري به فراگيري فقه و
اصول پرداخت و از برخى چون شهابالدين ابن ارسلان، عايشه دختر
ابنعبدالهادي و تاجالدين ابنغرابيلى حديث شنيد (سخاوي،همانجا). هنگامى كه
در ٨٢٨ق به قاهره رفت، نجمالدين ابن حجى او را منصب كاتب السري صفد داد.
يوسف چندين بار به قضاي شهرهاي گوناگون منصوب شد. در ٨٣٠ق/١٤٢٧م قضاي
قاهره به او داده شد، ولىدر ٨٣٦ق از آن كنارهگيري كرد. در اينزمان
بهدمشق نزد برادرانش رفت و از سوي ابن حجى نيابت قضاي آن ديار را بر
عهده گرفت. او بار ديگر به قاهره رفت و در ٨٣٩ق كتابت سر و قضاي آن ديار
به او داده شد، ولى پس از ٨٤٧ق/١٤٤٣م كه به قضاي طرابلس و سپس حلب
برگزيده شده بود، توانست در دمشق به استقلال بر مسند قضا بنشيند (همان،
١٠/٢٩٨-٢٩٩؛ براي اين عزل و نصبها، نك: ابن طولون، القلائد، ٢/٤٨٩، قضاة،
١٧٢-١٧٣؛ مقريزي، ٤(٣)/١١٧٩). از فعاليتهاي اجتماعى يوسف، تعمير و افزايش
بناهاي بيمارستان نوري و در نظر گرفتن اوقافى براي آن بود (سخاوي، همانجا؛
نعيمى، ٢/٢٣).
يوسف علاوه بر امور قضا، به تدريس هم اشتغال داشت و در مدارس عادلية صغري،
شامية جوانيه و عزيزيه به آموزش مىپرداخت (سخاوي، همان، ١٠/٢٩٩). به سبب
اشتغال فراوان، يوسف باعونى توفيقى در تأليف نداشت، و عملاً نتوانست اثر
خود در نظمِ منهاج الطالبين را به اتمام رساند و در تأليف كتابى به سبك
عنوان الشرف بزيادة علم الهندسه نيز طرفى نبست. وي در صالحية دمشق درگذشت
و پيكر او را در دامنة كوه قاسيون در آرامگاه خاندان باعونيها در زاوية
داووديه به خاك سپردند (همانجا).
٥. عايشه ام عبدالوهاب، دختر يوسف بن احمد باعونى (د ٩٢٢ق/ ١٥١٦م): اديب و
صوفى مشرب. وي در دمشق فقه و ادب و نحو و عروض را نزد بزرگان زمان همچون
اسماعيل حورانى و محيىالدين ارموي فراگرفت و در ادب و نظم و شعر و بلاغت
مهارت تام يافت. عبدالغنى نابلسى او را فاضلة زمان خوانده است و برخى ديگر
خدايگان فضل و ادبش ناميدهاند (فواز، ٢٩٣). گرايش شديد به تصوف، او را نزد
بزرگان سير و سلوك كشاند و از دست اسماعيل خوارزمى و يحيى ارموي خرقه پوشيد
(ابن عماد، ٨/١١١؛ غزي، ١/٢٨٨). عايشه چند سال آخر عمر را در قاهره گذراند و
در آن ديار افزون بر بهرهگيريهاي علمى، با احترام تمام به تدريس و افتا
پرداخت (همانجا). پس از آن در آخرين سال عمرش به حلب رفت و سلطان او را
بسيار گرامى داشت و سپس به دمشق بازگشت و در همانجا از دنيا رفت (همو،
١/٢٩٢؛ زركلى، ٣/٢٤١).
آثار: عايشه آثار ارزشمندي تأليف نمود كه برخى از آنها چاپ شده است و برخى
ديگر به صورت نسخههاي خطى در كتابخانههاي بزرگ جهان نگهداري مىشود:
الف چاپى: ١. منظومهاي با عنوان مولد النبى (ص)، كه در دمشق (١٣٠١ق)
منتشر شده است. ٢. الفتح المبين فى مدح الامين. اين اثر كه بارها از جمله
در بولاق (١٢٩١ق) و دمشق (١٣٠١ق) انتشار يافته، به شيوة بديعية تقىالدين
ابن حجه نوشته شده، و نويسندة الدر المنثور... مقدمة آن را آورده است (نك:
فواز، ٢٩٣).
ب خطى: ١. فتوح الحق، در مدح رسول اكرم(ص) كه نسخهاي از آن به خط
مؤلف (٩٢١ق) در كتابخانة ظاهريه موجود است (ظاهريه، ٣٢٣-٣٢٤). ٢. القول
الصحيح، كه تخميس بردة بوصيري است و نسخة كتابت شده در ٩٢١ق توسط مؤلف در
همان كتابخانه يافت مىشود (همان، ٣٥١). ٣. لوامع الفتوح، اثر ديگري است
كه در همان سال كتابت شده است و در همان كتابخانه وجود دارد (همان،
٣٦٩-٣٧٠). ٤. نفائس الغرر، در مدح نبى اكرم(ص) كه عايشة باعونى آن را در
٩٢١ق كتابت نموده است و نسخهاي از آن در ظاهريه نگهداري مىشود (همان،
٤١٠-٤١١). ٥. دررالغائض فى بحر الخصائص، اثري است كه بروكلمان از وجود آن
در دارالكتب مصر خبر داده است (نك: S, GAL, ؛ II/١٨١ نيز نك: زركلى، همانجا).
ج - آثار يافت نشده: آثاري نيز به او نسبت داده شده كه از آن جمله است:
صلات السلام فى فضل الصلاة و السلام؛ الفتح الخفى؛ الملامح الشريفة و
الا¸ثار المنيفة، مشتمل بر معارف صوفيانه؛ الاشارات الخفية فى منازل العلية،
ارجوزهاي است كه مؤلف در آن منازل السائرين هروي را مختصر كرده است؛ و
نيز ارجوزهاي ديگر كه در آن القول البديع فى الصلاة على الحبيب الشفيع
سخاوي را خلاصه كرده است (غزي، ١/٢٨٨؛ حاجى خليفه، ١/٩٦؛ بغدادي، هديه،
١/٤٣٦).
گفتنى است كه برخى معاصران به بررسى آثار و اسلوب نظم و نثر عايشه
پرداخته، و برخى رويدادهاي تاريخى را در موضوعات و شعر او يافتهاند (نك:
مغربى، ٦٤٨ -٦٥٣). عبدالله مخلص نيز شرحى از احوال او و آثارش را در مجلة
المجمع العلمى العربى دمشق (١٣٣٩ق، س ١٦، جزء اول و دوم) منتشر كرده است.
٦. بهاءالدين محمد بن يوسف (د ٢١ رمضان ٩١٦ق/٢٣ دسامبر ١٥١٠م): وي در ٨٥٧ يا
٨٥٩ق در صالحية دمشق متولد شد (غزي، ١/٧٢) و با بهره گيري علمى از عمويش
برهانالدين، و نيز ابن مفلح و برهان الدين مقدسى انصاري و برهانالدين
اذرعى و قطبالدين خيضري در ادب عربى مهارت يافت (همو، ١/٧٣). بهاءالدين
چنانكه گفته شده است، از فقه اطلاع چندانى نداشت، ولى در ادب توانا بود و
ديوانهايى را گردآوري كرد (همانجا). او همچنين ظاهراً مدتى نيابت قضاي دمشق
را بر عهده داشته است (سخاوي، الضوء، ١٠/٨٩).
بهاءالدين آثار بسياري تأليف كرد كه برخى از آنها باقى مانده است: ١. تحفة
الظرفاء فى تاريخ الملوك و الخلفاء، كه در واقع ادامة كار عمويش برهانالدين
است و مؤلف آن را تا زمان قايتباي ادامه داده است (زيدان، ١٤/٥١٤؛ II/٦٧
)؛ GAS, ٢. القول السديد الاظرف فى سيرة السعيد الملك الاشرف، ارجوزهاي در
٥٥٧ بيت، در برگيرندة تاريخ زمان برسباي تا قايتباي (زيدان، همانجا؛ آلوارت،
شم ٩٨٢١ )؛ ٣. اللمحة الاشرفية و البهجة السنية، اشعاري است در مدح قايتباي
(زيدان، همانجا؛ دوسلان، شم (٢ )١٦١٥ )؛ ٤. بهجة الخَلَد فى نصح الوَلَد،
ارجوزهاي در تعليم و تربيت است (زيدان، همانجا؛ آلوارت، شم .(٥٤٠٠
مآخذ: ابن اياس، محمد، بدائع الزهور، به كوشش محمد مصطفى، قاهره، ١٤٠٤ق/
١٩٨٤م؛ ابن تغري بردي، المنهل الصافى، به كوشش محمد محمد امين، قاهره،
١٩٨٤م؛ همو، النجوم؛ ابن حجر عسقلانى، احمد، انباء الغمر، حيدرآباد دكن،
١٣٩٤ق/ ١٩٧٤م؛ ابن طولون، محمد، قضاة دمشق، به كوشش صلاحالدين منجد،
دمشق، ١٩٥٦م؛ همو، القلائد الجوهرية، به كوشش محمد احمد دهمان، دمشق، ١٤٠١ق/
١٩٨٠م؛ ابن عماد، عبدالحى، شذرات الذهب، بيروت، دارالفكر؛ ابن قاضى شهبه،
ابوبكر، طبقات الشافعية، حيدرآباد دكن، ١٤٠٠ق/١٩٨٠م؛ بغدادي، ايضاح؛ همو،
هديه؛ حاجى خليفه، كشف؛ زركلى، اعلام؛ زيدان، جرجى، المؤلفات الكاملة،
بيروت، دارالجيل؛ سخاوي، محمد، الذيل على رفع الاصر، به كوشش جوده هلال و
محمد محمود صبح، قاهره، الدار المصريه؛ همو، الضوء اللامع، قاهره، ١٣٥٤ق؛
سيوطى، نظم العقيان، به كوشش فيليپ حتى، نيويورك، ١٩٢٧م؛ طلس، محمداسعد،
الكشاف عن مخطوطات خزائن كتب الاوقاف، بغداد، ١٣٧٢ق/١٩٥٣م؛ ظاهريه، خطى
(شعر)؛ غزي، محمد، الكواكب السائرة، به كوشش جبرائيل سليمان جبور، بيروت،
١٩٤٥م؛ فواز عاملى، زينب، الدر المنثور فى طبقات ربات الخدور، قاهره،
١٣١٢ق؛ كحاله، عمررضا، معجم المؤلفين، بيروت، ١٩٥٧م؛ مغربى، «اثناعشر
كوكباً»، مجلة المجمع العلمى العربى، دمشق، ١٩٣٢م، ج ١٢؛ مقريزي، احمد،
السلوك، به كوشش سعيد عبدالفتاح عاشور، قاهره، ١٩٧٢م؛ منجد، صلاحالدين،
معجم المؤرخين الدمشقيين، بيروت، ١٣٩٨ق/ ١٩٧٨م؛ نعيمى، عبدالقادر، الدارس
فى تاريخ المدارس، به كوشش جعفر حسنى، دمشق، ١٣٦٧ق/١٩٤٨م؛ نقشبندي،
اسامه ناصر، مخطوطات الادب فى المتحف العراقى، كويت، ١٩٨٥م؛ نيز:
Ahlwardt; Berenbach, J., X Verzeichnis der neuerworbenen orienta- lischen
Handschriften der Universit L tsbibliothek Heidelberg n , ZDMG, ١٩٦٦, vol. XCI;
De Slane; GAL, S; GAS; Pertsch .
فرامرز حاج منوچهري