الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٣٢٣ - و له
با بزرگي كه در ان كشور بود # بر سر اهل صفا سرور بود
نوبتي چند بهم بنشستند # عقد پيرى و مريدي بستند
برد صد تحفهء خدمت بر پير # هيچ از او پير نشد تحفهپذير
روزي از بالش زين مسند ساخت # قاصد صيد سوى صحرا ساخت
باز را ديدهء بينا بگشاد # كله از سر گرهء از پا بگشاد
كرد آن باز رهاكرده ز قيد # متعاقب دو سه مرغابى صيد
صيد را از خم فتراك آويخت # جانب پير جنيبت انگيخت
بندگى كرد كه اى خاص خداي # پاك لقمه است بر اين روزه گشاى
هست از اين طعمه بر اين منزلگاه # پنجهء كسب خلايق كوتاه
پير خنديد كه اي پاكنهاد # نامت از لوح بقا پاك مباد
جره بازت كه شكاري فكنست # جره از جوجهء هر پيرزنست
رخش اين ره كه بپايان بردست # چو ز توزيع گدايان خوردست
نيروى بازوى صيد اندازت # باشد از دست ستمپردازت
چشمه كز سنگ تراود پاكست # تيره از رهگذر گلناكست
هركه آلوده بگل رهگذرش # كي ز گل پاك بود آبخورش
و له
چارده ساله بتي بر لب بام # چون مه چارده در حسن تمام
بر سر سرو گله گوشه شكست # بر گل از سنبل تر سلسله بست
داد هنگامهء معشوقى ساز # شيوهء جلوهگري كرد آغاز
آن فروزان چو مه در بر و بوم # بر در و بامش اسيران چو نجوم
ناگهان پشت خمي همچو هلال # دامن از خون چو شفق مالامال
كرد در قبلهء او روى اميد # ساخت فرش ره او موى سفيد
گوهر اشك بمژگان ميسفت # وز دو ديده گهرافشان مىگفت
كي پرى با همه فرزانگيم # نام رفت از تو بديوانگيم
لالهسان سوختهء داغ توأم # سبزه وش پى سپر باغ توأم
نظر لطف بحالم بگشاى # زنگ اندوه ز جانم بزداى
نوجوان حال كهين پير چو ديد # بوي صدق از نفس او نشنيد
گفت كاى پير پراكنده نظر # رو بگردان بقفا باز نگر
كه در آن منظره گل رخساريست # كه جهان از رخ او گلزاريست