الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٣١٢ - آخر
بإفساد جانب، و تسر صاحبا بمساءة صاحب، و من كلامهم إياك و فضول الكلام فإنها تظهر من عيوبك ما بطن و تحرك من عدوك ما سكن.
و من كلامهم: من أفرط في الكلام زل، و من استخف بالرجال ذل.
و من كلامهم: يستدل على عقل الرجل بقلة مقاله و على فضله بكثرة احتماله.
خود را بر آتش گر زند # بهر تو كس پروا مكن
قربان تمكينت شوم # مىبين و سر بالا مكن
والي مصر ولايت ذو النون # آن باسرار حقيقت مشحون
گفت در مكه مجاور بودم # در حرم حاضر و ناظر بودم
ناگه آشفته جواني ديدم # چه جوان سوخته جاني ديدم
لاغر و زرد شده همچو هلال # كردم از وى ز سر مهر سؤال
كه مگر عاشقي اي شيفته مرد # كه بدين گونه شدي لاغر و زرد
گفت آري بسرم شور كسيست # كش چو من عاشق و رنجور بسيست
گفتمش يار بتو نزديكست # يا چو شب روزت از و تاريكست
گفت در خانهء اويم همه عمر # خاك كاشانهء اويم همه عمر
گفتمش يكدل و يكروست بتو # يا ستمكار و جفا جوست بتو
گفت هستيم بهر شام و سحر # بهم آميخته چون شير و شكر
گفتمش يار تو اى فرزانه # با تو همواره بود همخانه
سازگار تو بود در همه كار # بر مراد تو بود كارگزار
لاغر و زرد شده بهر چهاى # تن همه درد شده بهر چهاى
گفت رو رو كه عجب بىخبرى # به كه زينگونه سخن درگذرى
محنت قرب ز بعد افزونست # جگر از محنت قربم خونست
هست در قرب همه بيم زوال # نيست در بعد جز اميد وصال
آتش قرب دل و جان سوزد # شمع اميد روان افروزد
لما صلب الرشيد جعفر البرمكي، أمر بابقائه على الجذع مدة، و عين له حرسا لئلا ينزله الناس ليلا، و كان السبب في الأمر بانزاله أنه سمع شخصا يخاطبه و هو مصلوب بهذه الأبيات:
و هذا جعفر في الجذع يمحو # محاسن وجهه ريح القتام [١]
[١] القتام: الغبار الأسود: و قتم قتاما الغبار ارتفع. قتم وجهه: تغير.