شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٨٧
ديگر. اين دو نيرو (جسمى و روحى يا حيوانى و انسانى) بايد با يكديگر تركيب شود تا اثر مطلوب دهد.
اين مطلب را نراقى در كتاب طاقديس به صورتى ديگر به نظم در آورده است كه خلاصه آن را به نثر مىآوريم آن اينكه پلنگى گربهاى را ديد و از او پرسيد تو از خانواده مايى چرا چنين زار مىنمايى؟ گربه گفت تو گرفتار آدمى زاد نشدهاى ور نه حالى بدتر از من داشتى. پلنگ شگفت زده شد كه اين آدمى زاد كيست كه چنين نيرويى دارد گربه را گفت من بايد اين آدمى زاد را پيدا كنم و كيفر ستمى را كه با تو كرده بدو بچشانم.
روزى پلنگ موجودى خرد جثه را در جنگل ديد از او پرسيد كيستى گفت آدمى زادم پلنگ گفت من مدتها در پى تو بودم و خواهم با تو نبرد كنم. آدمى زاد گفت باكى نيست لكن من نيروى خود را در خانه گذاشتهام اگر خواهى بروم و آن را با خود بياورم سپس با هم نبرد كنيم. پلنگ گفت چنين باشد برو و نيروى خود را بياور. آدمى زاد گفت نه. چه بود كه من اين همه راه بروم و بر گردم و تو رفته باشى اگر خواهى تو را با طنابى به درخت مىبندم كه تا آمدن من نگريزى. پلنگ پذيرفت. مرد او را با طناب محكم به درخت بست و برفت و بيل خود برداشت و نزد پلنگ آمد. و بدو حمله برد. در آن هنگام كه بيل را بر تن او مىكوفت و خون از سر و بينى پلنگ روان بود گربه بر آنان بگذشت.
چون پلنگ را بدان حال ديد گفت اكنون حيلت آدمى را ديدى و دانستى كه ما را نرسد با آنان در افتيم.
|
هر چه در پستى است آمد از عُلا |
چشم را سوى بلندى نه هَلا |
|
|
روشنى بخشد نظر اندر عُلِى |
گر چه اوّل خيرگى آرد بَلِى |
|
|
چشم را در روشنايى خوى كن |
گرنه خفّاشى نظر آن سوى كن |
|
|
عاقبت بينى نشان نور توست |
شهوت حالى حقيقت گورِ توست |
|
|
عاقبت بينى كه صد بازى بديد |
مثل آن نبود كه يك بازى شنيد |
|
|
ز آن يكى بازى چنان مغرور شد |
كز تكبّر ز اوستادان دور شد |
|
|
سامرىوار آن هنر در خود چو ديد |
او ز موسى از تكبّر سَر كشيد |
|
|
او ز موسى آن هنر آموخته |
وز معلّم چشم را بر دوخته |
|
|
لاجرم موسى دگر بازى نمود |
تا كه آن بازى و جانش را ربود |
|
ب ١٩٧١- ١٩٦٣