شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٣ - مقدمه مولانا
|
مؤمنان آيينه همديگرند |
اين خبر مىاز پيمبر آورند |
|
|
پيش چشمت داشتى شيشه كبود |
ز آن سبب عالم كبودت مىنمود |
|
١٣٢٩- ١٣٢٧/ ١
|
آبگينه زرد چون سازى نقاب |
زرد بينى جمله نور آفتاب |
|
٣٩٥٨/ ١
|
كم ز خاكى چون كه خاكى يار يافت |
از بهارى صد هزار انوار يافت |
|
|
آن درختى كو شود با يار جفت |
از هواى خوش ز سر تا پا شكُفت |
|
|
در خزان چون ديد او يار خلاف |
در كشيد او رو و سَر زير لحاف |
|
|
گفتِ يار بَد بَلا آشفتن است |
چون كه او آمد طريقم خُفتن است |
|
|
پس بخسبم باشم از اصحاب كهف |
به ز دقيانوس آن محبوس لَهف |
|
[١]
|
يقظهشان مصروف دقيانوس بود |
خوابشان سرمايه ناموس بود |
|
ب ٣٨- ٣٣ يار: مددكار، آن چه نيرو بخشد. يار خاك كنايت از باران و تابش آفتاب بهارى است.
انوار: جمع نَور: شكوفه.
|
ز بس بدايع چون بوستان پر از انوار |
ز بس جواهر چون آسمان پر از انوار |
|
(مسعود سعد) خِلاف: مخالف، ناسازگار.
رو در لحاف كشيدن: مجازاً فسرده شدن، نشكفتن، پنهان گشتن.
بلا آشفتن: بلا انگيختن، و در اين تركيب تعبيرى لطيف است. از آن جهت كه هيچ كس از بلايى خالى نيست، اگر يار نيكى يافت با همنشينى او آن بلا را مىآراماند و اگر با يار بدى دچار شد بلا را بر مىانگيزاند.
|
مارِ بد جانى ستاند از سليم |
يارِ بد آرد سوى نار مقيم |
|
٢٦٣٥/ ٥ أصحابِ كهف: داستان آنان معروف است (نگاه كنيد به: تفسير سوره كهف، ذيل آيههاى ٩- ٢٦).
[١] -در حاشيه نسخه اساس: باشد خواب كهف