شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٢ - مقدمه مولانا
بيتهاى پيشين مولانا در پى آينهاى بود تا خود را در آن بنگرد كه آيا در خور جذب محبوب است يا نه، و سرانجام ضمير محبوب را آينه خود مىبيند و خودش را در ديده او مىجويد، لكن باز به وسوسه مىافتد كه آيا آن چه در آينه چشم او منعكس شده منم؟ يا نه. وَهم مىگويد بسا كه چيزى را به ذهن آرى كه آن نيست، اما از آن جا كه محبوب بر همه چيز اشراف دارد اين خيال را نيز از صفحه دل او مىخواند و روشنتر اينكه چون در اين جست و جو همه تعيُّنات و اوصاف و تشخص را از خود رانده و در محبوب محو شده، وى بدو گويد در اين ديدار خطايى رخ نداده است چه، با فناى تو در من ديگر تويى باقى نيست، و آن جا كه يكى است، دويى نماندنى است. و اين گفته حلّاج است كه «أنَا مَن أهوَى وَ مَن اهوَى أنا»، و از سخنان شمس است: «چون مرا ديدى و من مولانا را ديده، چنان باشد كه مولانا را ديدهاى.» (مقالات شمس، ج ٢، ص ٩١)
|
اين دوئى باشد ز تسويلات ظن |
من توام اى من تو در وحدت تو من |
|
(عمان سامانى، گنجينة الاسرار) آن ديدهها كه دچار اشتباه مىشوند و گاهى نيك را بد و بد را نيك مىبينند، ديدههاى جز مردان خداست. اگر خود را در ديده ديگران بينى- ديدهاى كه از درك حقيقت بىبهره است- دچار اشتباه مىشوى، چرا كه آن ديده را سرمه نيستى كشيدهاند و تنها بدان چه نيست است چشم دوخته است. شيطان خداوندان آن ديدهها را مىفريبد و حقيقت را براى آنان وارونه مىنماياند كه «بَل سَوَّلَت لَكُم أنفُسُكُم.» ناچار دستخوش خيالهاى فاسدند و آن چه را فانى است باقى مىپندارند.
|
تا يكى مو باشد از تو پيش چشم |
در خيالت گوهرى باشد چو يشم |
|
|
يَشم را آن گه شناسى از گهر |
كز خيال خود كنى كلّى عَبَر |
|
|
يك حكايت بشنو اى گوهر شناس |
تا بدانى تو عيان را از قياس |
|
ب ١١٠- ١٠٨ يَشم: سنگى معدنى است و آن را «يشب» نيز گويند. و به رنگهاى گونهگون است.
عبر كردن: گذشتن.
اين بيتها از زبان محبوب است كه گويد: آن كه نيروى شناخت از خدا گيرد، هر چيز را