شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٧ - مقدمه مولانا
حس نمىتوان ديد. مَثَل اين راهنمايان و دنيا جويان مثل آفتاب و خفاش است. چنان كه خفاش چشم ديدن آفتاب را ندارد حس ظاهرى نيز از درك مقام اين مردان حق محروم است تنها با ديده حقيقت بين مىتوان آن را ديد.
هاى ظاهرى تنها مىتوانند سودى را جذب يا زيانى را دفع كنند و توان درك حقيقت در عهده حسهاى باطنى است، ناچار آن كس كه تنها با راهنمايى حس ظاهرى خواهان جستن راه است، خران را ماند بلكه از خر هم پستتر بود كه «اولئكَ كَالْأَنْعَامِ بَل هُم اضلُّ.»
|
بكُش نفس ستورى را به دشنه حكمت و طاعت |
بِكَش زين ديو دستت را كه بسيار است دستانش |
|
|
يكى غول فريبنده است نفس آرزو خواهت |
كه بىباكى چَرا خورش است و نادانى بيابانش |
|
(ديوان ناصر خسرو، مينوى، ص ٢٣٣)
|
پنج حسّى هست جز اين پنج حس |
آن چو زرِّ سرخ و اين حسها چو مس |
|
|
اندر آن بازار كاهل مَحشرند |
حسِّ مس را چون حس زر كى خرند |
|
|
حسِّ ابدان قوتِ ظلَمت مىخورد |
حسّ جان از آفتابى مىچَرد |
|
|
اى ببُرده رخت حسها سوى غيب |
دست چون موسى برون آورد ز جيب |
|
|
اى صفاتت آفتاب معرفت |
و آفتاب چرخ بندِ يك صفت |
|
|
گاه خورشيدى و گه دريا شوى |
گاه كوه قاف و گه عنقا شوى |
|
|
تو نه اين باشى نه آن در ذات خويش |
اى فزون از وهمها وز بيش بيش |
|
ب ٥٥- ٤٩ پنج حس: مقصود حسهاى باطنى است. حسهاى باطنى را فلاسفه، خيال، وهم، حافظه، متصرفه، و حس مشترك دانستهاند و در توضيح آن گويند چون منشأ ادراك، نفس ناطقه انسانى است و آن بسيط است، پس ادراك صورتهاى جزئى مخالف بساطت آن خواهد بود. بدين رو، ادراك جزئيات را از وظايف حواس ظاهرى، و ادراك كليات را از وظايف حواس باطنى دانستهاند. ولى دسته ديگر گويند همه ادراك از وظايف نفس ناطقه است ليكن نفس كليات را درك كند بدون واسطه، و جزئيات را به اعتبار ارتسام