شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٠ - مقدمه مولانا
|
ور چه عقلت هست با عقل دگر |
يار باش و مشورت كن اى پدر |
|
|
با دو عقل از بس بلاها وا رهى |
پاى خود بر اوجِ گردونها نهى |
|
١٢٦٤- ١٢٦٣/ ٤
|
آشنايى عقل با عقل از صفا |
چون شود هر دم فزون باشد ولا |
|
٢٦٨٩/ ٣
|
عقل را با عقلِ يارى يار كن |
أمرُهُم شُورَى بخوان و كار كن |
|
١٦٧/ ٥ معذرت گفتن: مأخوذ است از گفته آدم و حوا كه قرآن كريم فرمايد: «رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ: پروردگارا، بر خود ستم كرديم اگر ما را نيامرزى و بر ما رحمت نيارى از زيانكاران خواهيم بود.» (اعراف، ٢٣) عقل جزوى (عقل جزئى): هر عقل كه جز عقل اوّل است. عقل فردى از آدميان.
|
عقلِ جُزوى عشق را منكِر بود |
گر چه بنمايد كه صاحب سِر بود |
|
١٩٨٢/ ١ تنهايى: عزلت، گوشه گيرى.
خورشيدى شوى: بعض شارحان «ياء» را نسبت گرفتهاند (يار خورشيدى). ليكن به سياق نيم بيت نخست، «ياء» وحدت است. خورشيد شدن: نورانى گشتن. (از تيرگى عالم جسم به روشنايى عالم جان مىرسى.) آدم از دو طينت سرشته بود: عقلانى و نفسانى. در خوردن گندم با عقل مشورت نكرد بلكه تنها فرمان نفس را برد. اگر با عقل خويش هم راى مىزد، دستور عقل بر فرمان نفس فائق مىشد و او را از نافرمانى باز مىداشت.
|
نفس و شيطان هر دو يك تن بودهاند |
در دو صورت خويش را بنمودهاند |
|
|
چون فرشته و عقل كايشان يك بُدند |
بهرِ حكمتهاش دو صورت شدند |
|
|
دشمنى دارى چنين در سرِّ خويش |
مانع عقل است و خصم جان و كيش |
|
٤٠٥٥- ٤٠٥٣/ ٣
|
آن كه در خلوت نظر بر دوخته است |
آخر آن را هم ز يار آموخته است |
|
|
خلوت از اغيار بايد نه ز يار |
پوستين بهر دى آمد نه بهار |
|