شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٧٧ - آمدن دوستان به بيمارستان جهت پرسش ذا النون مصرى رحمة الله عليه
|
اينت خورشيدى نهان در ذرّهاى |
شير نر در پوستين برَّهاى |
|
|
اينت دريايى نهان در زير كاه |
پا بر اين كه هين منه با اشتباه |
|
٢٥٠٣- ٢٥٠٢/ ١
|
دُرِّ چه دريا نهان در قطرهاى |
آفتابى مخفى اندر ذرّهاى |
|
|
آفتابى خويش را ذَرّه نمود |
و اندك اندك روى خود را بر گشود |
|
|
جمله ذَرّات در وى مَحو شد |
عالم از وى مست گشت و صَحو شد |
|
|
چون قلم در دست غدّارى بود |
بىگمان منصور بردارى بود |
|
|
چون سفيهان راست اين كار و كيا |
لازم آمد يَقتُلُونَ الأنبِيا |
|
|
انبيا را گفته قومى راه گم |
از سَفَه إنَّا تَطَيَّرنا بِكُم |
|
|
چون به قول اوست مَصلُوبِ جهود |
پس مر او را أمن كى تاند نمود |
|
|
جهل ترسا بين أمان انگيخته |
ز آن خداوندى كه گشت آويخته |
|
|
چون دل آن شاه ز يشان خون بود |
عصمتِ وَ أنتَ فِيهِم چون بود |
|
|
زرّ خالص را و زرگر را خطر |
باشد از قَلّابِ خائن بيشتر |
|
|
يوسفان از رشك زشتان مخفىاند |
كز عدو خوبان در آتش مىزيند |
|
|
يوسفان از مكر اخوان در چهاند |
كز حسد يوسف به گرگان مىدهند |
|
ب ١٣٩٨- ١٣٨٧ دُرّ و آفتاب: استعارتى ديگر است از ولى كامل كه در بيت ١٣٨٦، از آن به «شاه عظيم» تعبير كرد.
مَحو: نيست، نابود. و در اصطلاح صوفيان نابود كردن اوصاف نفوس است، و گفتهاند فناى افعال بنده است در فعل حق.
صَحو: در لغت هوشيارى است، و در اصطلاح صوفيه باز گشت عارف است به احساس پس از غيبت.
غَدّار: (صيغه مبالغه از غدر) حيلتگر، مكّار.
منصور: ابو مغيث حسين بن منصور حلّاج، عارف مشهور. وى را به خاطر ظاهر سخنانش به سال ٣٠٩ هجرى قمرى در بغداد به دار آويختند.
سَفيه: نابخرد.