شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣١٦ - عكس تعظيم پيغام سليمان در دل بلقيس از صورت حقير هدهد
|
همسرى با انبيا برداشتند |
اوليا را همچو خود پنداشتند |
|
|
گفته اينك ما بشر ايشان بشر |
ما و ايشان بسته خوابيم و خور |
|
٢٦٦- ٢٦٥/ ١ انشَقَّ القَمَر: مأخوذ است از آيه «اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ. وَ إِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ» (قمر، ١- ٢) و اشارت است به شكافته شدن ماه به اشارت رسول ٦.
ديده حس بين: ديدهاى كه جز محسوس را نبيند، چشم سر. و اشارت است به آيه «وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها: آنان را ديدهگانى است كه بدان نمىبينند.» (اعراف، ١٧٩) و نيز «وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى.» (اسراء، ٧٢) اعمى: كور.
ضدِّ ماش خواند: آنان را انسان نخواند. اشارت است به آيه «أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ.» (اعراف، ١٧٩) كف: استعارت از محسوسات.
دريا: استعارت از قدرت حق تعالى كه پديد آورنده همه محسوسات و جز محسوسات است.
خواجه فردا و حالى: رسول حق، انسان كامل.
حالى: (مركب از حال+ «ياء» نسبت) كنونى.
فردا و حالى: اين جهان و آن جهان.
تَسُو: واحد وزنى در قديم معادل چهار جو، معرب آن طسوج.
آنان كه براى دريافتن حقيقت جز حس وسيلتى ندارند، هيچ گاه حقيقت را يافتن نتوانند. بدين رو اوليا را نيز چون خود مىپندارند. شناخت حقيقت جز با صافى كردن دل و مجاهدت در تعليم به دست نيايد.
|
ذرّهاى ز آن آفتاب آرد پيام |
آفتاب آن ذرّه را گردد غلام |
|
|
قطرهاى كز بحرِ وحدت شد سفير |
هفت بحر آن قطره را باشد اسير |
|
|
گر كف خاكى شود چالاك او |
پيش خاكش سر نهد افلاكِ او |
|
|
خاك آدم چون كه شد چالاك حق |
پيش خاكش سر نهند أملاكِ حق |
|