شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٩٨ - ظاهر شدن فضل و زيركى لقمان پيش امتحان كنندگان
ظاهر شدن فضل و زيركى لقمان پيش امتحان كنندگان
اين داستان را به صورتهاى گونهگون آوردهاند. (براى مأخذ آن نگاه كنيد به: مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص ٥٥) محتملًا مولانا آن را از منطق الطير يا اسرار التوحيد گرفته و بدين صورت در آورده است.
|
هر طعامى كآوريدندى به وى |
كس سوى لقمان فرستادى ز پى |
|
|
تا كه لقمان دست سوى آن برد |
قاصدا تا خواجه پس خوردش خورد |
|
|
سؤر او خوردى و شور انگيختى |
هر طعامى كو نخوردى ريختى |
|
|
ور بخوردى بىدل و بىاشتها |
اين بود پيوندىِ بىانتها |
|
|
خربزه آورده بودند ارمغان |
گفت رو فرزند، لقمان را بخوان |
|
|
چون بريد و داد او را يك بُرين |
همچو شكّر خوردش و چون أنگبين |
|
|
از خوشى كه خورد داد او را دوم |
تا رسيد آن كرچها تا هفدهم |
|
|
ماند كرچى گفت اين را من خورم |
تا چه شيرين خربزه است اين بنگرم |
|
|
او چنين خوش مىخورد كز ذوق او |
طبعها شد مُشتهى و لقمه جو |
|
|
چون بخورد از تلخيش آتش فروخت |
هم زبان كرد آبله هم حلق سوخت |
|
|
ساعتى بىخود شد از تلخى آن |
بعد از آن گفتش كه اى جان و جهان |
|
|
نوش چون كردى تو چندين زهر را |
لطف چون انگاشتى اين قهر را |
|
|
اين چه صبر است اين صبورى از چه روست |
يا مگر پيش تو اين جانت عدوست |
|
|
چون نياوردى به حيلت حُجَّتى؟ |
كه مرا عذرى است بس كن ساعتى |
|
|
گفت من از دست نعمت بخش تو |
خوردهام چندان كه از شرمم دو تو |
|
|
شرمم آمد كه يكى تلخ از كفت |
من ننوشم اى تو صاحب معرفت |
|
|
چون همه اجزام از انعام تو |
رُستهاند و غرق دانه و دام تو |
|
|
گر ز يك تلخى كنم فرياد و داد |
خاك صدره بر سر اجزام باد |
|