شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١١٣ - خاريدن روستايى در تاريكى شير را به ظن آن كه گاو اوست
خاريدن روستايى در تاريكى شير را به ظَنِّ آن كه گاو اوست
مرحوم فروزانفر در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى براى منشأ اين داستان حكايتى را كه در سندباد نامه آمده آورده است. خلاصه آن كه كاروانى با مالى انبوه در كاروانسرايى مقام كردند. شب هنگام دزدى به قصد دستبرد بر سر مالها رفت. ليكن چندان كه كوشيد نتوانست پنهان از چشم نگهبان چيزى بدزدد، ناچار به طويله رفت تا لااقل مركبى به دست آرد و دست خالى نرود. قضا را شيرى به قصد خوردن چار پايى به طويله رفته بود و او نيز انتظار غفلت پاسبان مىبرد. دزد بر پشت ستوران دست مىكشيد و بناگاه به شير رسيد. بر پشت شير دستى ماليد و آن را فربه يافت و بر آن سوار شد. شير برخاست و به شتاب پا در فرار نهاد و مرد را مىبرد چندان كه بامداد شد، مرد حقيقت حال را دانست، با خود گفت اگر در بيابان پياده شوم شير مرا پاره كند همچنان برفت تا به درختان رسيد.
مرد دست در درخت زد و شير از زير پاى او بگريخت. (مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص ٤٩- ٥١) و همانند اين داستان داستان ديگرى در فرج بعد از شدت آمده است و خلاصه آن اينكه دزدان بر كاروانى حمله بردند. مردى عامل حكومت در آن ميان بود كه كاروانيان را به جنگ دزدان و پايدارى برابر آنان بر مىانگيخت. دزدان مردان را از پا در آوردند و بر دست اين مرد ضربتها از شمشير رسيد و ميان خستگان بىهوش بيفتاد چون به هوش آمد برخاست و ميان افتادگان از اين سو و آن سو مىگشت ناگاه بر روى شيرى در افتاد كه براى خوردن اسبان و خران بدان جا آمده بود. شير از ترس برخاست، مرد خود را بر پشت او استوار كرد. شير مىدويد در اثناى دويدن يال شير بر دست زخم خورده مرد افتاد و با خون چنان به دست او چسبيده كه جدا كردن آن براى وى رنجى بزرگ بود. مرد همچنان مىرفت تا به كنار فرات رسيد. شير را در آب راند و لختى همچنان برفت تا آب خونها را تر كرده و يال شير از دست او جدا شد. مرد خود را در آب انداخت و به يك سوى شط گريخت و شير كه از چنگ سوار رها شده