شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٦ - مقدمه مولانا
تَحتُ الأَرض: زير زمين.
نَقل: حركت، از سويى به سويى شدن.
آن سرى: منسوب به عالم غيب يا عالم الهى.
در اين بيتها مقايسهاى است ميان آفتاب محسوس و آفتاب معنوى. آفتاب محسوس از مشرق مىتابد و در مغرب غروب مىكند، اما حسام الدين كه آفتاب معرفت حقيقت است شرق و غرب ندارد او در دل و جانى جاى كند كه طالب حق است. و در تعبير از خورشيد به شمس، ايهامى است به شمس الدين تبريزى.
|
مطلع شمس آى گر اسكندرى |
بعد از آن هر جا روى نيكو فرى |
|
|
بعد از آن هر جا روى مشرق شود |
شرقها بر مغربت عاشق شود |
|
|
حسّ خفّاشت سوى مغرب دوان |
حسّ دُرپاشت سوى مشرق روان |
|
|
راه حس راه خران است اى سوار |
اى خران را تو مزاحم شرم دار |
|
ب ٤٨- ٤٥ مَطلَع: بر آمدن جاى.
اسكندر: مقصود ذو القرنين است كه قصه او و رفتنش به مَغْرِبَ الشَّمْسِ و مَطْلِعَ الشَّمْسِ در قرآن كريم (كهف، ٨٣- ٩٨) آمده است.
حِسِّ خُفّاش: حس ظاهرى، و استعارت است از نابينايى و ناتوانى در ديدن.
مغرب: مرتبه جسمانى.
دُرپاش: روشن، نورانى. حس دُرپاش: عقل.
مشرق: مقام عقلانى.
چنان كه در قرآن (كهف، ٨٣- ٩٨) آمده است ذو القرنين نخست به مغرب شمس رسيد و آفتاب را ديد كه در چشمهاى گرم پنهان مىشود سپس به مطلع الشّمس رسيد و گروهى را ديد كه پوششى در مقابل آفتاب نداشتند. آن كس كه خورشيد حقيقت را مىجويد بايد به سوى مطلع آن (شيخ كامل) سفر كند اگر جلوهاى از او بر وى تافت و درون او را روشن كرد خود دستگير و راهنماى ديگران خواهد بود و به نورى كه از راهنماى خود گرفته است تيره دلان را روشنى خواهد بخشيد تا آن جا كه جسمانيت او معشوق عقلانيت آنان گردد كه در كمال به مرتبه او نيستند. اما اين خورشيد را به ديده