شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٩٤ - قسم غلام در صدوق و وفاى يار خود از طهارت ظن خود
خورشيد راى: كه فكرتى همچون آفتاب دارد. روشن روان.
تيز طرف: تيز چشم، تيز بين.
|
صد هزاران پادشاهان نهان |
سر فرازانند ز آن سوى جهان |
|
|
نامشان از رشك حق پنهان بماند |
هر گدايى نامشان را بر نخواند |
|
ب ٩٢٨- ٩٢٧ پادشاهان نهان: اشارت است به مضمون حديث قدسى «أولِيائى تَحتَ قِبابِى لا يَعرِفُهُم غَيرى.» (احاديث مثنوى، ص ٥٢) ز آن سوى جهان: در جهان غير مادى، در غير اين عالم. اين اوليا در اين جهان گمنامند و نزد خدا بلند مرتبه و مقام. و اين مضمون فرمودهى على (ع) است در وصف ياران امام بحق كه «أَسماءُهُم فِى السَّماءِ مَعرُوفَةٌ وَ فِى الأَرضِ مَجهُولَةٌ» (نهج البلاغه، خطبه ١٨٧)، و نيز اشارتى دارد بدين حديث «رُبَّ أشعَثٍ مَدفُوعٍ بِالأَبوابِ لَو أقسَمَ عَلَى اللَّهِ لَأَبرَّهُ.» (المعجم المفهرس، ذيل شعث، و نيز نگاه كنيد به: ترجمه رساله قشيريه، ص ٦٤٢)
|
حقّ آن نور و حق نورانيان |
كاندر آن بحرند همچون ماهيان |
|
|
بحر جان و جان بحر ار گويمش |
نيست لايق نام نو مىجويمش |
|
|
حقّ آن آنى كه اين و آن از اوست |
مغزها نسبت بدو باشند پوست |
|
ب ٩٣١- ٩٢٩ نور: وجود حق است به اعتبار ظهور او فى نفسه كه «اللَّهُ نُورُ السَّمواتِ وَ الْأَرْضِ.» (نور، ٣٥) نورانيان: مؤمناناند كه «نُورُهُمْ يَسْعى بَيْنَ أَيْدِيهِمْ.» (تحريم، ٨) بَحر: استعارت از ساحت بىنهايت حضرت حق است.
بحر جان: صفت نور است كه در بيت پيش آمد و مقصود ذات احديت است كه جامع جميع حقايق است و جانها همه در آن بحر زندهاند.
جان بحر: كنايت است از مرتبه قَيُّومِيَّت كه قوام همه اشيا بدوست و قوام او به خود.
آن: حقيقتى كه برتر از اشارات است، چنان كه على (ع) فرمايد «مَن أشارَ إلَيهِ فَقَد حَدَّهُ:
آن كه در جهتش نشاند محدودش انگارد.» اين و آن: نيكلسون به نقل از افضل الدين كاشانى آن را جان و تن معنى كرده. ولى بهتر