شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٢ - گمان بردن كاروانيان كه بهيمهى صوفى رنجور است
|
خَر همه شب ذكر مىكرد اى اله |
جو رها كردم كم از يك مشت كاه |
|
|
با زبان حال مىگفت اى شيوخ |
رحمتى كه سوختم زين خام شوخ |
|
|
آن چه آن خر ديد از رنج و عذاب |
مرغ خاكى بيند اندر سيل آب |
|
|
بس به پهلو گشت آن شب تا سحر |
آن خر بىچاره از جوعُ البقر |
|
|
روز شد خادم بيامد بامداد |
زود پالان جُست بر پُشتش نهاد |
|
|
خر فروشانه دو سه زخمش بزد |
كرد با خر آن چه ز آن سگ مىسزد |
|
|
خَر جهنده گشت از تيزى نيش |
كو زبان تا خر بگويد حال خويش |
|
[گمان بردن كاروانيان كه بهيمهى صوفى رنجور است]
|
چون كه صوفى بر نشست و شد روان |
رو در افتادن گرفت او هر زمان |
|
[١]
|
هر زمانش خلق بر مىداشتند |
جمله رنجورش همىپنداشتند |
|
|
آن يكى گوشش همىپيچيد سخت |
و آن دگر در زير كامش جُست لخت |
|
|
و آن دگر در نعل او مىجُست سنگ |
و آن دگر در چشم او مىديد زنگ |
|
|
باز مىگفتند اى شيخ اين ز چيست؟ |
دى نمىگفتى كه شكر اين خر قوى است |
|
|
گفت آن خر كو به شب لا حول خورد |
جز بدين شيوه نداند راه كرد |
|
|
چون كه قوتِ خر به شب لا حول بود |
شب مسبّح بود و روز اندر سجود |
|
ب ٢٤٨- ٢٣٢ پالَهَنگ: رشتهاى كه بر گوشه لگام اسب (يا خر) بود و اسب را بدان بكشند، افسار.
|
به هر جاى از اسب مگذار چنگ |
عنان دار پيوسته با پالهنگ |
|
(اسدى، به نقل از لغتنامه) كشته از ره: كنايت از خسته، از راه رفتن مانده.
تَلَف: نابودى، مردن.
كم از: حد اقل، لااقل، اقلا.
شيوخ: جمع شيخ: بزرگ، مهتر.
خام: بىتجربه، ناآزموده.
شوخ: بىحيا.
مرغ خاكى: مرغى كه در آب نتواند بماند، مرغى كه اگر در آب افتد آزار بيند.
[١] -در حاشيه نسخه اساس اين عنوان آماده است: گمان بردن كاروانيان كه بهيمه صوفى رنجور است