شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٦ - هلال پنداشتن آن شخص خيال را در عهد عمر
خداست و آنان كه با اويند، سختگيراناند بر كافران، مهربانان در ميان خودشان. بينى آنان را ركوع كنان، سجده كنان مىجويند فزونى (بخشش) از خدا و خشنودى ...» (فتح، ٢٩) دل دارى: نوازش، غم خوارى.
اغيار: جمع غير: مخالف، بيگانه، كه از راستان نيست.
روباه بازى: مكارى، حيلهگرى، دو رويى.
سكليدن: سگليدن، صورت ديگر از گسليدن، گسستن، بريدن.
خاران: كنايت از ناراستان.
گرگان: استعارت از دشمنان اولياى خدا.
چون سپند آتش زدن: سوزاندن چنان كه فرياد بر زند.
|
بر سر آتش غمت چو سپند |
با خروش و گداز مىغلطم |
|
(خاقانى، به نقل از لغتنامه) و در آن تلميحى است به سوختن سپند براى دفع چشم زخم.
يوسف: استعاره از بنده خاص خدا.
حاصل اين بيتها بر حذر داشتن از مخالفان است، و به غم خوارى و دوستى نمايى آنان غرّه نگشتن، كه شرط نگهدارى محبت يار آن است كه به غير او نپردازى و برابر غير سختگير و دشمنروى باشى تا در تو طمع نكند و به فكر فريب تو نيفتد. چه اگر با غير نشستى، از يار گسستى يا او از تو خواهد گسست. كفر و ايمان با هم سازگار نباشد و گل و خار در يك جا جمع نشود. اين نامحرمان را در آتش خشونت و سختگيرى بايد سوزاند و با اين سوختن به فرياد و زارى شدن در آورد تا قصد يوسفان را نكنند و به آنان صدمتى نرسانند.
|
جان بابا گويدت ابليس هين |
تا به دم بفريبدت ديو لعين |
|
|
اين چنين تلبيس با بابات كرد |
آدمى را اين سيه رخ مات كرد |
|
|
بر سر شطرنج چُست است اين غُراب |
تو مبين بازى به چشم نيم خواب |
|
|
ز آن كه فرزين بندها داند بسى |
كه بگيرد در گلويت چون خَسى |
|
|
در گلو ماند خس او سالها |
چيست آن خَس مِهر جاه و مالها |
|