شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٤٧ - فرمودن والى آن مرد را كه اين خار بن را كه نشاندهاى بر سر راه بر كن
فرمودن والى آن مرد را كه اين خار بُن را كه نشاندهاى بر سر راه بر كَن
|
همچو آن شخص درشت خوش سخن |
در ميان ره نشاند او خار بُن |
|
|
رهگذريانش ملامتگر شدند |
بس بگفتندش بِكَن اين را نكند |
|
|
هر دمى آن خار بن افزون شدى |
پاى خلق از زخم آن پُر خون شدى |
|
|
جامههاى خلق بدريدى ز خار |
پاى درويشان بخَستى زار زار |
|
|
چون به جِدّ حاكم بدو گفت اين بكن |
گفت آرى بر كَنم روزيش من |
|
|
مدّتى فردا و فردا وعده داد |
شد درخت خار او مُحكم نهاد |
|
|
گفت روزى حاكمش اى وعده كژ |
پيش آ در كار ما وا پس مَغَژ |
|
|
گفت الأَيَّامُ يا عَم بَينَنَا |
گفت عَجِّل لا تُماطِل دَينَنَا |
|
ب ١٢٣٠- ١٢٢٣ دُرُشت: اين كلمه در مثنوى در معنيهاى چند به كار رفته است. در اين بيت با توجه به صفت بعد، گران، نامتجانس مناسبتر مىنمايد هر چند با معنيى كه در بيت ٤٠٥ نوشته شد نيز مناسب است.
غَژيدن: نشسته بر روى زمين خود را كشيدن، كند راه رفتن. واپس غَژيدن: كنايت از تعلّل كردن، امروز و فردا گفتن.
الأَيّام ...: روزگار ميان ماست، هنوز وقت داريم.
عَجِّل ...: شتاب كن، در پرداخت وام ما تأخير مكن.
|
تو كه مىگويى كه فردا اين بدان |
كه به هر روزى كه مىآيد زمان |
|
|
آن درخت بَد جوانتر مىشود |
وين كَننده پير و مُضطَر مىشود |
|
|
خار بُن در قوّت و برخاستن |
خار كَن در پيرى و در كاستن |
|
|
خار بُن هر روز و هر دم سبز و تر |
خار كَن هر روز زار و خشكتر |
|
|
او جوانتر مىشود تو پير تر |
زود باش و روزگار خود مَبَر |
|