شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٤٩ - فرمودن والى آن مرد را كه اين خار بن را كه نشاندهاى بر سر راه بر كن
|
مصطفى فرمود از گفت جحيم |
كو به مؤمن لابهگر گردد ز بيم |
|
|
گويدش بگذر ز من اى شاه زود |
هين كه نورت سوز نارم را ربود |
|
ب ١٢٤٥- ١٢٣٨ خسته گشتن: آسيب ديدن.
رَسان: (صفت فاعلى در معنى مفعولى) رسيده.
درِ خيبر: استعارت از خوى بد. خيبر نام ناحيتى است در ١٨٠ كيلو مترى مدينه بر سر راه شام. در آن جا قلعههايى بود كه يهوديان در آن جاى داشتند و زمينهاى آن ناحيت را زراعت مىكردند. در سال هفتم هجرى بر اثر خيانتى كه از آنان ديده شد رسول ٦ لشكر بدان جا برد و امير مؤمنان (ع) در آن لشكركشى قلعه خيبر را فتح كرد. (خيبر:
واژهاى عبرى و به معنى قلعه است.) گُلبن: استعارت از مرشد و راهنماى كامل.
جحيم: دوزخ.
نورت نارم را ربود: مأخوذ است از حديث «تَقُولُ النَّارُ لِلمُؤمِنِ جُز يا مُؤمنُ فَقَد أَطفَأَ نُورُكَ لَهَبِى.» (احاديث مثنوى، ص ٥٢). و در بحار از لعلى بن منبّه، از رسول خدا (مرفوعاً) همين روايت آمده است. (بحار الانوار، ج ٨، ص ٢٤٩) گاه خوى بد در آدمى چنان ريشه دواند كه خود از بدى خوى خويش بىخبر ماند.
ديگران از او آسيب بينند و او آگاه نه. ليكن اگر در كار خود آگاه باشد و تأمل كند، تواند شد كه بر بدى خوى خويش واقف گردد. در اين صورت علاج آن از دو راه ممكن است، يكى به طريق رياضت و به گفته غزالى، آن اين است كه «هر چه آن خلق وى را مىفرمايد وى خلاف آن همىكند كه شهوت را جز مخالفت نشكند و هر چيزى را ضد وى بشكند.» (كيمياى سعادت، ج ٢، ص ١١) يا آن كه صاحب نفسى دست او را گيرد تا از بركت تعليم وى آن خوى بد از وى برود.
|
پس هلاك نار نور مؤمن است |
ز آن كه بىضِد دفع ضِد لا يُمكِن است |
|
|
نار ضدّ نور باشد روز عدل |
كآن ز قهر انگيخته شد اين ز فضل |
|
|
گر همىخواهى تو دفع شَرِّ نار |
آب رحمت بر دل آتش گمار |
|
|
چشمه آن آب رحمت مؤمن است |
آب حيوان روح پاك مُحسن است |
|