شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨٨ - رجوع به حكايت ذا النون رحمة الله عليه
به جان: از روى دل و جان، از صميم دل.
|
مگر باور نمىدارى ز حق آن |
كه مىسوزى بجان از بهر يك نان |
|
(پورياى ولى، به نقل از لغتنامه) ذُو فُنون: داراى دانشهاى گوناگون.
بُهتان: دروغ بستن.
اين چه بهتان است بر عقلت جنون: اين چه تهمتى است بر خرد تو نهادهاند كه گويند ديوانهاى؟
شكسته: كشته، درهم خرد شده، مغلوب.
مُحِبّان: جمع مُحِبّ: دوست.
رو پوش و دَغَل: استعارت از حيلت و ظاهر فريبى.
زِىّ و قاف: حرفهاى بىمعنى و نامرتب كه در حالت خشم بر زبان آرند. (لغتنامه، مجموعه مترادفات) و مخفف دشنام هم توان گرفت. (فرهنگ لغات و تعبيرات مثنوى) كوب: كوفته شدن، ضرب خوردن.
بادِ ريش: در غياث اللغات، غرور و لاف معنى شده، ليكن به نظر مىرسد، كنايت از «حماقت» باشد.
|
خادم آمد گفت صوفى خر كجاست |
گفت خادم ريش بين جنگى بخاست |
|
٥٤٤/ ٢
|
خندهاى زد زن كه خه خه ريش بين |
اين سفر گيرى و اين تشويش بين |
|
٢٠٥٠/ ٦ (و نگاه كنيد به: شرح بيت ٥٤٢/ ٢) دوستان را رنج باشد همچو جان: دوستان رنج دوست را به جان مىپذيرند. نظير:
|
دوستان را به گاه سود و زيان |
بتوان ديد و آزمود توان |
|
(سنايى، حديقه، ص ٤٤٥) كران گرفتن: به يك سو شدن، دورى گزيدن.
رنج مغز و دوستى آن را چو پوست: نظير:
|
دوست آن دانم كه گيرد دست دوست |
در پريشان حالى و درماندگى |
|
(سعدى، گلستان، ص ٧١)