شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨ - مقدمه مولانا
از فرقت هم افسردهاند، چنان كه در چند جاى ديگر كتاب نيز بدين مطلب اشارت كرده است. اكنون براى بهتر روشن كردن آن مثالى مىزند. چشم هميشه خواهان نگريستن است. چنان كه گفتهاند چشم از نگريستن و گوش از شنيدن خسته نشود و اگر چشم بسته شود خستگى و ملالت دست مىدهد و تا چشم را نگشايى آن ملالت نرود و معلوم است كه اين نگريستن چشم حس هميشگى نيست تا آدمى زنده است ديده او مىبيند و چون مُرد ديده از كار مىافتد. باز در زندگى نيز نور حسى بىثبات است چرا كه در شب ديده بسته است و از ديدن محروم. چنان كه تن آدمى را ديده است كه با آن راه مىيابد و ميان چيزها تميز مىدهد، دل را نيز چشم است.
اما بينايى اين ديده هميشگى است و پايدار. و تا چشم دل باز باشد خاطر شادمان است و چون بر اثر نافرمانى بسته شد نور الهى كه روشنى بخش آن است، از آن مىبرد.
پس اگر چشم حس باز باشد و دل افسرده بود، نشانه آن است كه ديده دل بسته است و همىخواهد تا باز شود و روشنى فراوان از سوى عالمى جز عالم حس بدان رسد، آن گاه بايد بكوشى تا آن ديده را باز كنى. چون ديده دل باز شد تاسه درونى هم از ميان خواهد رفت. پس اگر هنگام بسته شدن چشم حس كه بينايى آن پايدار نيست تو را ملالت دست دهد و تا چشم را نگشايى ملالت نرود، بسته شدن دو چشم دل بيشتر ملالت خواهد آورد.
|
او چو مىخواند مرا من بنگرم |
لايق جذبم و يا بَد پيكرم |
|
|
گر لطيفى زشت را در پى كند |
تسخرى باشد كه او بر وى كند |
|
|
كى ببينم روى خود را اى عجب |
تا چه رنگم؟ همچو روزم يا چو شب |
|
ب ٩١- ٨٩ خواندن: طلبيدن.
نگريستن: تامّل كردن، انديشيدن.
بد پيكر: كنايت از زشت، و نادرخور.
لطيف: نيكو اندام، زيبا.
|
انصاف مىدهم كه لطيفان و دلبران |
بسيار ديدهام نه بدين لطف و دلبرى |
|
(سعدى، به نقل از لغتنامه)