شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٦ - مقدمه مولانا
چگونه خريدار تو باشم، چرا كه سنخيتى ميان من و او پديد نيامده است. و ممكن است زشت رو را فاعل خنديد گرفت يعنى اگر من لياقت پذيرفته شدن آن جمال مقصود را نداشته باشم زشت رو هم بر من خواهد خنديد. و براى رسيدن به درگاه او و پذيرفته شدن بايد خود را به اخلاق نيكو بيارايم چه، او زيباست و جز زيباى رسته از علايق را نمىپذيرد و از اين معنى است آن چه در قرآن كريم است كه پليدان از آن پليداناند و پاكيزگان از آن پاكيزگان.
|
در جهان هر چيز چيزى جذب كرد |
گرم گرمى را كشيد و سرد سرد |
|
|
قسم باطل باطلان را مىكشند |
باقيان از باقيان هم سر خوشند |
|
|
ناريان مر ناريان را جاذباند |
نوريان مر نوريان را طالباند |
|
ب ٨٢- ٨٠ جذب: به سوى خود كشيدن.
قسم: دسته، گروه.
باطل: مقابل حق، و در اصطلاح عارفان هر چيز جز خداى تعالى، چرا كه ممكنات به ذات خود هيچاند (فرهنگ مصطلحات عرفانى). معدوم (تعريفات جرجانى).
باقيان: (جمع باقى) مقصود صالحاناند.
غزالى نويسد: «در دوستى مناسبت است ميان در طبع، كه كس بود كه طبع وى را با ديگرى مناسبت بود، و وى را دوست دارد نه از نيكويى. و اين مناسبت گاه بود كه ظاهر بود، چنان كه كودك را به كودك انس بود، و بازارى را به بازارى و عالم را به عالم، و هر كسى را با جنس خويش؛ و گاه بود كه پوشيده بود و در اصل فطرت و اسباب سماوى كه در وقت ولادت مستولى باشد مناسبتى افتاده باشد كه كس راه بدان نبرد، چنان كه رسول ٦ از آن عبارت كرد و گفت الأَرواحُ جُنُودٌ مُجَنَّدةٌ فَما تَعارَفَ مِنها ائتَلَفَ وَ ما تَناكَرَ مِنها اختَلَفَ، گفت ارواح را با ديگر آشنايى باشد و بيگانگى باشد، چون در اصل آشنايى افتاده باشد با يكديگر انس گيرد و اين آشنايى عبارت از مناسبت است كه گفته آمد.» (كيمياى سعادت، ج ٢، ص ٥٧٤- ٥٧٥) و اينكه مؤمنان، مومنان را جوياناند و فاسقان، فاسقان را، هم از آن جهت است كه با يكديگر سنخيت دارند و با وصال و همنشينى با يكديگر خوشاند. چنان كه سعدى در