شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٤ - مقدمه مولانا
ميراندهاند. و اين دريافت براى آنان كه تنها حسهاى ظاهرى را وسيله ادراك مىدانند ميسر نيست، از اين رو بر آنان حرجى نمىباشد چرا كه نمىبينند. نمىبينند چون كورند، حال يا بايد در كورى بمانند يا به رياضت و تصفيه درون بكوشند و شكيبا باشند تا ديده دل آنان روشن شود و سينهشان فراخ گردد. تا دل تاريك است و پردههاى دنياوى بر آن آويخته، در بند تصوير و مصوّر است و چون دل صاف شد خواهد ديد كه هر چه هست صانع است و مصنوع پرتوى از اوست. «أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلى نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَيْلٌ لِلْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اللَّهِ.» (زمر، ٢٢)
|
مدّعى ديده است اما با غرض |
پرده باشد ديده دل را غرض |
|
|
حق همىخواهد كه تو زاهد شوى |
تا غرض بگذارى و شاهد شوى |
|
٢٨٧٢- ٢٨٧١/ ٦
|
چون خليل آمد خيال يار من |
صورتش بُت معنى او بُت شكن |
|
|
شكر يزدان را كه چون او شد پديد |
در خيالش جان خيال خود بديد |
|
|
خاك درگاهت دلم را مىفريفت |
خاك بر وى كو ز خاكت مىشكيفت |
|
ب ٧٥- ٧٣ خليل: ابراهيم (ع).
بت: استعارت از جسم. (يار من با ديگر مردمان در هيأت ظاهرى همانند است.) شكيفتن: شكيبايى كردن، شكيبا بودن.
ظاهراً اين بيتها نيز به دنبال بيتهاى پيشين به ياد حسام الدين است از آن جهت كه او مظهر ولى كامل است. ابراهيم (ع) به ظاهر همانند مردم خود بود كه بت مىپرستيدند، اما در او اداركى بود كه از خدايان قوم خود بيزارى جست و بتهاى آنان را شكست. اولياى حق چون ديگران جسمى دارند، امّا ديگران در بند پرورش بت جسماند حالى كه اوليا چون ابراهيم آن بت را شكستهاند. آنان كه اوليا را بشناسند به ديگر كس نپردازند و خود را خاك راه او سازند.
|
نقشِ او فانىّ و او شد آينه |
غيرِ نقش روى غير آن جاى نه |
|
|
گر كنى تف سوى روى خود كنى |
ور زنى بر آينه بر خود زنى |
|
٢١٤١- ٢١٤٠/ ٤