شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٦٧ - آفت تأخير خيرات به فردا
|
خاك را بين خلق رنگارنگ را |
مىكند يك رنگ اندر گورها |
|
١٨٥٧- ١٨٥٥/ ٦ (براى اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: شرح بيت ٥٠١- ٥٠٠/ ١) هُو: (مخفف هُوَ، ضمير مفرد غايب مذكر) در تداول صوفيان عبارت است از غيب مطلق و اشارت است به هويت پنهانى كه غير، او را مشاهده نتواند كرد.
پيسه: سياه و سفيد، دو رنگ.
قُم: (صيغه مفرد مذكر فعل امر حاضر از قيام) بايست! لا تَلُم: (جمله فِعليه) سرزنش مكن.
أنَا الحَق: (جمله اسميه) من حقم.
أنَا النّار: (جمله اسميه) من آتشم.
مُحتَشم: دولتمند، با حشمت.
مولانا در جاى جاى سخنان خود اشارت كرده است كه كژيها و اختلافها در نتيجه تعيّنات است و از عوارض عالم خلق. اما در عالم امر از كثرت نشانى نيست و آن جا همه وحدت است. و چون انسان به مقامى رسيد كه هر چه در خود ديد از خدا دانست، خودى او از ميان مىرود و همه حق مىشود و كار خدايى مىكند چنان كه آهن چون در آتش تفته شود تيرگى از آن مىرود، و چون آتش سرخ مىشود و در سوزاندن كار آتش مىكند.
|
با مريدان آن فقير محتشم |
بايزيد آمد كه نك يزدان منم |
|
|
گفت مستانه عيان آن ذو فنون |
لا الهَ إلَّا أنَا ها فَاعبُدون |
|
٢١٠٣- ٢١٠٢/ ٤
|
گفت من در تو چنان فانى شدم |
كه پُرم از تو ز ساران تا قدم |
|
|
بر من از هستى من جز نام نيست |
در وجودم جز تو اى خوش كام نيست |
|
|
ز آن سبب فانى شدم من اين چنين |
همچو سركه در تو بحرِ انگبين |
|
|
همچو سنگى كو شود كُل لعل ناب |
پر شود او از صفات آفتاب |
|
|
وصف آن سنگى نماند اندر او |
پر شود از وصف خور او پشت و رو |
|
٢٠٢٦- ٢٠٢٢/ ٥