شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٧٤ - آفت تأخير خيرات به فردا
سوگند پسر ابو طالب از مرگ بىپژمان است، بيش از آن چه كودك پستان مادر را خواهان است.» (نهج البلاغه، خطبه ٥) آن كه در راه حق مال و جان دهد مىداند خدا او را عوض بيشتر دهد.
|
آن درم دادن سخى را لايق است |
جان سپردن خود سخاى عاشق است |
|
|
نان دهى از بهر حق، نانت دهند |
جان دهى از بهر حق جانت دهند |
|
٢٢٣٦- ٢٢٣٥/ ١
|
باز ديوانه شدم من اى طبيب |
باز سودايى شدم من اى حبيب |
|
|
حلقههاى سلسله تو ذو فنون |
هر يكى حلقه دهد، ديگر جنون |
|
|
دادِ هر حلقه فنونى ديگر است |
پس مرا هر دم جنونى ديگر است |
|
|
پس فنون باشد جنون اين شد مثل |
خاصه در زنجيرِ اين مير اجل |
|
|
آن چنان ديوانگى بگسست بند |
كه همه ديوانگان پندم دهند |
|
ب ١٣٧٧- ١٣٧٣ سودايى: شيفته، مجنون.
سلسله: زنجير.
ذو فنون: كه در چندين فن ماهر باشد.
داد: عطا، بخشش.
جنون فنون بودن ...: چنان كه در مثل است: «الجُنُون فُنون: ديوانگى (را) شاخههاست.» در بيتهاى گذشته سخن از شيرينى شاه بود و جان در راه او سپردن و در عشق وى مردن. و پيداست كه از «شاه» مقصود پير راهنماست. در اينجا گويد اين سخنان مرا به ياد طبيب و دوست افكند. كه هر دم به نوعى مرا به خود مىكشد و هر تجلّى او بر عشق من بدو مىافزايد و جنونى تازه در من پديد مىآيد. براى همين است كه گفتهاند جنون را نوعهاست.
|
من سر هر ماه سه روز اى صنم |
بىگمان بايد كه ديوانه شوم |
|
|
هين كه امروز اول سه روزه است |
روز پيروز است نه پيروزه است |
|
|
هر دلى كاندر غم شه مىبود |
دم به دم او را سر مه مىبود |
|
١٨٩٠- ١٨٨٨/ ٥