شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٨ - يافتن شاه باز را به خانه كمپير زن
يافتن شاه باز را به خانه كمپير زن
|
وين نه آن بازى است كو از شه گريخت |
سوى آن كمپير كو مىآرد بيخت |
|
|
تا كه تُتماجى پزد اولاد را |
ديد آن بازِ خوش خوش زاد را |
|
|
پايكش بست و پرش كوتاه كرد |
ناخنش ببريد و قوتش كاه كرد |
|
|
گفت نااهلان نكردندت بساز |
پر فزود از حدّ و ناخن شد دراز |
|
|
دست هر نااهل بيمارت كند |
سوى ما در آ كه تيمارت كند |
|
|
مِهر جاهل را چنين دان اى رفيق |
كژ رود جاهل هميشه در طريق |
|
ب ٣٢٦- ٣٢١ براى مأخذ داستان نگاه كنيد به: مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص ٤٤- ٤٥.
كمپير: پير كهن، پير فرتوت.
تُتماج: (تركى) نوعى آش كه با دوغ يا كشك پزند. (نگاه كنيد به: فيه ما فيه، ص ٢٤٢) پايك: پاى+ ك (كه افاده ترحم كند).
بساز: آراسته، درست (لغتنامه).
در بيتهاى گذشته سخن از علم باطن بود كه درون روشن و دل سوخته و مشتاق بايد، تا آن علم بدان در آيد و اگر نااهل به سراغ او رود از او روى بگرداند. اكنون چنان كه عادت اوست اين معنى را در قالب حكايتى آورده است. حاصل آن اينكه اگر نااهل را علمى كه در خور آن نيست به دست آيد در نابجايش كار نمايد و پندارد كه حق آن علم را گزارد. چنان كه پير زن بال و ناخن باز را بريد. على (ع) در باره چنين عالمان فرمايد:
«پس ميان مردمان به داورى نشيند و خود را عهدهدار گشودن مشكل ديگرى بيند. و اگر كار سر بستهاى نزد او ببرند تُرَّهاتى چند از رأى خود آماده گرداند و آن را صواب داند.» (نهج البلاغه، خطبه ١٧)
|
روزِ شه در جست و جو بىگاه شد |
سوى آن كمپير و آن خرگاه شد |
|