شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٩ - يافتن شاه باز را به خانه كمپير زن
|
ديد ناگه باز را در دود و گرد |
شه بر او بگريست زار و نوحه كرد |
|
|
گفت هر چند اين جزاى كار توست |
كه نباشى در وفاى ما درست |
|
|
چون كنى از خلد زى دوزخ فرار؟ |
غافل از لا يستوى اصحاب نار |
|
|
اين سزاى آن كه از شاه خبير |
خيره بگريزد به خانه گنده پير |
|
ب ٣٣١- ٣٢٧ بىگاه شدن: دير شدن، به پايان رسيدن. (از بام تا شام در جست و جوى باز بود.) خُلد: جاويدانى، بهشت جاودان.
لا يَستَوِى: مأخوذ است از آيه «لا يَسْتَوِي أَصْحابُ النَّارِ وَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفائِزُونَ:» يكسان نيستند مردم دوزخ و مردم بهشت و مردم بهشت رستگاراناند.» (حشر، ٢٠) گَنده پير: سالخورده.
در داستانى كه عطار از باز به نظم در آورده آمده است كه چون حال باز را به شاه گفتند، شاه گفت: آن چه بر سر او آمد در خور اوست. لكن مولانا داستان را به صورت ديگرى پايان مىدهد كه شيوه او در شفقت به گمراهان و از راه شدگان است. در ديده او لطف خدا هيچ گاه بنده را به خود وا نگذارد، و اگر بنده بر اثر نادانى و غفلت نافرمانى پيش آرد لطف حق او را دريابد و به خودش واننهد. براى همين است كه داستان را بدين گونه پايان مىدهد كه چون شاه حال زار باز را ديد بر او رحمت آورد، هر چند كه او از خدمت وى گريخته و به خانه ناكسان رفته بود.
|
باز مىماليد پَر بر دست شاه |
بىزبان مىگفت من كردم گناه |
|
|
پس كجا زارد كجا نالد لئيم |
گر تو نپذيرى بجز نيك اى كريم |
|
|
لطف شه جان را جنايت جو كند |
ز آن كه شه هر زشت را نيكو كند |
|
|
رو مكن زشتى كه نيكيهاى ما |
زشت آمد پيش آن زيباى ما |
|
|
خدمت خود را سزا پنداشتى |
تو لواى جرم از آن افراشتى |
|
|
چون تو را ذكر و دعا دستور شد |
ز آن دعا كردن دلت مغرور شد |
|
|
هم سخن ديدى تو خود را با خدا |
اى بسا كو زين گمان افتد جدا |
|
|
گر چه با تو شه نشيند بر زمين |
خويشتن بشناس و نيكوتر نشين |
|
ب ٣٣٩- ٣٣٢