شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٢٩ - تعريف كردن مناديان قاضى، مفلس را گرد شهر
بايد دانست كه يكى از معنيهاى حصير، زندان است. چنان كه در قرآن كريم آمده است «وَ جَعَلْنا جَهَنَّمَ لِلْكافِرِينَ حَصِيراً: و دوزخ را براى كافران زندان كرديم.» (اسراء، ٨) ظاهراً مقصود از «دق الحصير» در اين بيت رنج زندان و كارهاى سختى است كه زندانبانان به عهده زندانيان مىنهادند و اندك خوردنى بدانها مىدادند. مولانا در اين تعبير به هر دو معنىِ «دَقُّ الحصير» توجه داشته است و گويد دنيا براى دنيا پرستان همچون زندان است، رنج مىبرند و اندكى روزى مىخورند، تا دوره زندانى بودنشان سپرى شود.
|
آدمى را فربهى هست از خيال |
گر خيالاتش بود صاحب جمال |
|
|
ور خيالاتش نمايد ناخوشى |
مىگدازد همچو موم از آتشى |
|
|
در ميان مار و كژدم گر تو را |
با خيالات خوشان دارد خدا |
|
|
مار و كژدم مر تو را مونس بود |
كآن خيالت كيمياى مس بود |
|
|
صبر شيرين از خيال خوش شده است |
كآن خيالات فرج پيش آمده است |
|
|
آن فرج آيد ز ايمان در ضمير |
ضعفِ ايمان نااميدى و زحير |
|
|
صبر از ايمان بيابد سَر كُله |
حَيثُ لا صَبرَ فلا ايمانَ لَه |
|
|
گفت پيغمبر خداش ايمان نداد |
هر كه را صبرى نباشد در نهاد |
|
ب ٥٩٨- ٥٩١ صاحِب جمال: زيبا. در اينجا كنايت از خوب، خوش، و شيرين است.
خُوشان: در حال خوشى.
|
بسى نيز بودى كه دامن كشان |
به سر وقت من آمدندى خوشان |
|
(دستور نامه نزارى، ص ٧٢، به نقل از لغتنامه) خيالاتِ فرج: اميد گشايش. كه گويند شكيبايى كليد فرج است.
|
گفت اى نور حق و دفع حرج |
معنى الصَّبرُ مِفتاحُ الفَرَج |
|
٩٦/ ١ و از سخنان امير مؤمنان (ع) است: «لا يَعدَمُ الصَّبُورُ الظَّفَرَ.» (نهج البلاغه، كلمات قصار:
١٥٣) ضمير: خاطر، دل.