شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣١٧ - عكس تعظيم پيغام سليمان در دل بلقيس از صورت حقير هدهد
|
السَّماءُ انشَقَّت آخر از چه بود |
از يكى چشمى كه خاكيى گشود |
|
|
خاك از دُردى نشيند زير آب |
خاك بين كز عرش بگذشت از شتاب |
|
|
آن لطافت پس بدان كز آب نيست |
جز عطاى مُبدِع وهّاب نيست |
|
|
گر كند سفلى هوا و نار را |
ور ز گُلى او بگذراند خار را |
|
|
حاكم است و يَفعَلُ اللَّه ما يَشا |
كو ز عين درد انگيزد دوا |
|
[١]
|
ور زمين و آب را علوى كند |
راه گردون را به پا مَطوِى كند |
|
|
پس يقين شد كه تُعِزُّ مَن تَشا |
خاكيى را گفت پرها بر گشا |
|
|
آتشى را گفت رو ابليس شو |
زير هفتم خاك با تلبيس شو |
|
|
آدم خاكى برو تو بر سها |
اى بليس آتشى رو تا ثَرى |
|
ب ١٦١٥- ١٦٠٣ ذرّه: استعارت است از انسانى كه در اثر لياقت و رياضت محل وحى الهى مىگردد.
پيمبر.
آفتاب: استعارت از حق جلّ و عَلا، و از آفتاب دوم «خورشيد» مقصود است.
بحر وحدت: عالم جلال حق تعالى.
سفير: پيام آور.
هَفت بحر: هفت دريا. دانشمندان قديم مىپنداشتند هفت دريا كره خاك را در بر گرفته است و آن هفت دريا: درياى اخضر، درياى عُمان، درياى قلزم، درياى بربر، درياى اقيانوس، درياى قسطنطنيه، و درياى اسود است و در بعض كتابها در نام درياها اختلاف ديده مىشود. (نگاه كنيد به: لغت نامه دهخدا، ذيل «هفت دريا») كف خاك: استعارت از آدم.
چالاك: شارحان آن را پيك و سفير معنى كردهاند. اما شاهدى براى آن نيافتم. در اين بيت به معنى «مورد عنايت»، «گزيده»، و نظير آن به كار رفته است.
خاك آدم: خاكى كه آدم از آن سرشته شد.
|
آدم خاكى ز حق آموخت علم |
تا به هفتم آسمان افروخت علم |
|
١٠١٢/ ١
[١] در حاشيه نسخه اساس:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|