شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٢٧ - تعريف كردن مناديان قاضى، مفلس را گرد شهر
تعريف كردن مُناديان قاضى، مفلس را گرد شهر
تعريف: شناساندن. و رسم چنان بود كه چون در محضر قاضى مفلس بودن مديونى اثبات مىشد، قاضى مىگفت تا او را گرد شهر بگردانند و به مردم نشان دهند كه او را مالى نيست تا كسى با وى داد و ستد نكند. مأخذ اين داستان به نقل از محاضرات راغب و اخبار الظِّراف، در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى (ص ٥٢) آمده است. و آن اينكه شخصى را كه مفلس بود به حكم قاضى بر خر نشاندند و گرد شهر گرداندند، تا كسى چيزى بدو نفروشد. چون صاحب خر در پايان روز مفلس را پياده كرد بدو گفت كرايه خر بده؟ گفت ابله پس از بامداد در چه كار بوديم. اين داستان در تأييد داستان پيش است كه طمع ديده را مىبندد.
|
بود شخصى مفلسى بىخان و مان |
مانده در زندان و بندِ بىأمان |
|
|
لقمه زندانيان خوردى گزاف |
بر دل خلق از طمع چون كوهِ قاف |
|
|
زهره نه كس را كه لقمه نان خورد |
ز آن كه آن لقمه رُبا گاوش برد |
|
ب ٥٨٤- ٥٨٢ مُفلِس: اسم فاعل از افلاس. افلاس: در لغت بىچيز شدن است و در اصطلاح فقهى و حقوقى عدم كفايت دارايى مديون است براى پرداخت وامى كه به عهده دارد.
گزاف: بىحد، بىاندازه.
چون كوه قاف: كنايت از تحمل نكردنى، رنج آور، سنگين.
لقمه رُبا: كسى كه لقمه ديگرى را ربايد. كنايت از شكم باره. نيز درندهاى كه لقمهاى از پيش كسى يا درندهاى برد.
|
با همه خستگى دلم بوسه ربايد از لبت |
گربه شير دل نگر لقمه رباى چون تويى |
|
(خاقانى) گاو بردن: كنايت از خوراك را ربودن. يك جا خوردنى را بردن.