شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨٦ - فهم كردن مريدان كه ذا النون ديوانه نشد قاصد كرده است
|
گاو كُشتن هست از شرط طريق |
تا شود از زخم دُمّش جان مُفيق |
|
|
گاو نفس خويش را زوتر بكش |
تا شود روح خفى زنده و به هش |
|
ب ١٤٣٨- ١٤٣٤ اسرار دان: كنايت از روح انسانى است. چون جسم بميرد روح كه داناى اسرار است زنده مىگردد.
جان او بيند بهشت و نار را: براى اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: داستان زيد (شرح بيت ٣٥٠٧/ ١) خونيان: جمع خونى: قاتل. خونيان ديو: استعارت از هواهاى نفسانى.
خُدعَه: فريب.
ريو: مكر.
گاو كشتن: استعارت از كشتن نفس، كشتن صفتهاى بد.
مُفيق: بهبود يافته، به هوش آمده، هوشيار.
|
اين مثل از خود نگفتم اى رفيق |
سر سرى مشنو چو اهلى و مفيق |
|
١١٩٨/ ٤
|
جمله دانسته كه اين هستى فخ است |
فكر و ذكر اختيارى دوزخ است |
|
|
مىگريزند از خودى در بىخودى |
يا به مستى يا به شغل اى مهتدى |
|
|
هيچ كس را تا نگردد او فنا |
نيست ره در بارگاه كبريا |
|
|
چيست معراج فلك اين نيستى |
عاشقان را مذهب و دين نيستى |
|
٢٣٣، ٢٣٢، ٢٢٧، ٢٢٦/ ٦