شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٣٧ - انكار فلسفى بر قرائت إن أصبح ماؤكم غورا
طالع: آن بود كه اندر وقت به افق مشرق آمده باشد از منطقة البروج. برج را برج طالع خوانند و درجه را درجه طالع. (التفهيم، ص ٢٠٥) در هر لحظه جزئى از منطقة البروج از شرق بر آيد و جزء مقابل آن غروب كند جزء بر آمده را «طالع» و جزء فرو شونده را «غارب» خوانند. چون بخواهند سر گذشت مولودى را به دست آورند نخست به درجه طالع آن بنگرند كه هنگام زادن او جزء طالع كدام بوده است و نيز كدام برج در آن درجت قرار داشته است سپس به ديگر احكام نگرند.
مشترى: چنان كه نوشتيم سعد اكبر است و زحل نحس اكبر، و به عقيده منجمان اگر در طالع مولودى يكى از اين دو ستاره باشد در خوشى و ناخوشى او در زندگى او مؤثر بود.
اذكُروا اللَّه: خدا را به ياد آريد. مأخوذ است از آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً: اى كسانى كه گرويديد، خدا را فراوان ياد كنيد.» (احزاب، ٤١) اندر آتش ديدن: مقصود از آتش شهوت يا هواى نفس يا وسوسه شيطان است. ياد خدا موجب آرامش دل است و خاموش شدن آن آتش كه «أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ.» (رعد، ٢٨) مست تصوير خيال: كنايت از آن كه جز از راه حس چيزى را نتواند دريافت.
ذكر: ياد آورى. ذكر جسمانه: هنگام ياد خدا با خرد ناقص صورتى به خاطر آوردن يا او را مانند چيزى دانستن چنان كه در سخن على (ع) است «ما وحَدَّه مَن كَيَّفَهُ.» (نهج البلاغه، خطبه ١٨٦) جولاه: بافنده.
آدميان را درجتهاست متفاوت، بعضى را با خدا يا اولياى خدا ارتباط است و بعضى را نه. آن را كه پيوندى است، همچون كسى است كه هنگام زادنش ستارهاى سعد در طالع او بوده است و آن كه از آنان جداست چون كسى است كه با طالع نحس زاده است.
اوليا مربيان خلقاند. آنان را از نفس و بديهاى آن آگاه مىسازند تا در آتش آن نسوزند. و آن چه در سختيها بندگان را يار است ياد پروردگار است. اما بندهاى كه گرفتار تصوير و خيال است، هنگام ذكر خدا بر حسب تصور ناقص خود نمونهاى مىسازد و خدا از آن منزه است. چنان كه گويد خدا چنين نيست و چنان نيست. او مانند كسى است كه هنگام ستودن شاه گويد او بافنده نيست. ذو النون مصرى گفت هر چه درون خود از