شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠٨ - قسم غلام در صدوق و وفاى يار خود از طهارت ظن خود
|
پس نشين اى گنده جان از دور تو |
تا امير او باشد و مأمور تو |
|
|
در حديث آمد كه تسبيح از ريا |
همچو سبزه گولخن دان اى كيا |
|
|
پس بدان كه صورت خوب و نكو |
با خصال بَد نيرزد يك تسو |
|
|
ور بود صورت حقير و ناپذير |
چون بود خُلقش نكو در پاش مير |
|
ب ١٠١٥- ١٠١١ تو را از وى دانستم: از درون هر دوتان آگاه شدم. فرق تو و او براى من آشكار شد.
پس نشين: هر چه دورتر رو! گنده جان: درون پليد، بد نفس.
سبزه گولخَن: سبزهاى كه بر مزبله رويد. (نگاه كنيد به: شرح بيت ٢٦٨/ ٢) كيا: بزرگ.
تَسُو: معادل چهار جو در وزن، كنايت از اندك چيز.
ناپذير: نادلخواه، سخن از دو غلام بود يكى گَنده دهان و نيكو سيرت و ديگرى خو برو و بد طينت. به دنبال آن، رشته گفتار بدين نكته كشيده شد كه آن چه از آدمى داراى ارزش است و نزد خدا مقبول مىافتد خوى و خصلت نيكوست نه ظاهر آراسته. بسا زيبا روىِ زشت درون، و بسا نكو خوىِ به صورت ناموزون. آن چه نزد خدا پذيرفته گردد عملى است از روى دل و جان، و آن چه نزد او ناپسند است عبادت كردن براى خوشايند اين و آن.
|
صورت ظاهر فنا گردد، بدان! |
عالم معنى بماند جاودان |
|
|
چند بازى عشق با نقشِ سَبو |
بگذر از نقش سبو رو آب جو |
|
|
صورتش ديدى ز معنى غافلى |
از صدف دُرّى گُزين گر عاقلى |
|
|
اين صدفهاى قوالب در جهان |
گر چه جمله زندهاند از بحر جان |
|
|
ليك اندر هر صدف نبود گهر |
چشم بگشا در دل هر يك نگر |
|
|
كآن چه دارد وين چه دارد مىگُزين |
ز آن كه كمياب است آن دُرِّ ثمين |
|
|
گر به صورت مىروى كوهى به شكل |
در بزرگى هست صد چندان كه لعل |
|
ب ١٠٢٢- ١٠١٦ نَقشِ سَبو: هيأت و شكل آن يا شكلها كه بر سبو كشند، و اينجا استعارت از زيبايى ظاهرى