شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٤٣ - كلوخ انداختن تشنه از سر ديوار در جوى آب
ستايش قيسيان است و برخى در ستايش يمانيان. اويس قرنى از زمره تابعين و از بزرگان آنان است و زندگانى او به درستى روشن نيست.
بوى احمد مرسل: كنايت از شفاعت آن حضرت براى گناهكاران.
|
گفت پيغمبر كه روز رستخيز |
كى گذارم مجرمان را اشك ريز |
|
|
من شفيع عاصيان باشم به جان |
تا رهانمشان از شكنجه گران |
|
|
عاصيان و اهل كباير را به جهد |
وا رهانم از عتاب نقض عهد |
|
١٧٨٥- ١٧٨٣/ ٣ بوى يوسف: مأخوذ است از آيه «إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ: همانا من يوسف را مىيابم اگر كم خردم خوانيد.» (يوسف، ٩٤) نَحيف: زار، لاغر.
مَعين: روان، جارى.
كمى خشت: كاسته شدن.
كَند: كندم. (حذف ضمير فاعلى) قُرب: نزديكى.
فَصل: جدايى، و مقصود شكافتن ديوار است.
وَصل: رسيدن، و در اينجا رسيدن به آب مقصود است.
كنده شدن خشت و شنيدن بانگ آب رمز جدايى از جسم و اتصال به حق است.
روح انسانى پيوسته در كوشش است تا به جهانى كه در آن بود برسد، اما تن براى او حجابى يا ديوارى است. عارف بايد با تحمل رياضت اين حجاب را بر دارد.
|
حجاب چهره جان مىشود غبار تنم |
خوشا دمى كه از آن چهره پرده بر فكنم |
|
(حافظ) و با هر رياضتى گوشهاى از اين ديوار ويران شود و با هر ويرانى روزنهاى براى شنيدن بانگ حق پديد گردد تا آن جا كه تن بكلّى ويران شود و حجابى ميان بنده و حق تعالى نماند.
|
سجده آمد كندنِ خشت لَزِب |
موجب قُربى كه وَ اسجُد وَ اقتَرب |
|
|
تا كه اين ديوار عالى گردن است |
مانع اين سَر فرود آوردن است |
|